تبلیغات
**دلنوشته های من** - ***گاه نوشته(قسمت 6)***
زنده باد زندگی
سلام و عرض ادب بعد از یه مدت نسبتا طولانی . به خاطر یه سری مسائل 

نمیتونستم برسم تا گاه نوشته بنویسم ازتون معذرت میخوام .الان با یاداوری

 همان دو نکته همیشگی قسمت 6 گاه نوشته خودمو شروع میکنم:

1)نوشته های جدید در انتهای همین بخش نوشته میشه بنابراین برای 

خواندن  گاه نوشته ی جدید به اخر همین صفحه مراجعه کنید

2)کامنت خودتونو در مورد گاه نوشته در صفحه ی اصلی وبلاگ در بخش

 نظرات با ذکر قسمت گاه نوشته برام بذارین
با تشکر

امروز 5 ابان ماه سال 1395 ساعت 17/45

سلام . از این به بعد نوشته هام و شاید اخلاق و رفتارم و یا شایدم 

پست هام حال و هوای درسی به خودش بگیره..... بازم کنکوری شدم .... 

انگار این کنکور خیال نداره دست از سرمن برداره. میدونی چیه؟! الان که 

دارم اینو مینویسم حوصلم بد جور سررفته از طرفی هم استرس دارم و 

نگرانم ،حالم زیاد خوب نیست البته حال روحیمو میگم. امروز بهم خبر دادن 

که بیمارستانمون جور شده و احتمالا از شنبه یا یکشنبه میریم بیمارستان

 برای شروع دوره ی کارورزی ... گند بزنه این دانشگاه هیچیش سرجاش 

نیست مسئولان هم یکی از یکی بی مسئولیت تر.حالا اینکه  دانشگاه 

چیکار کرده یا نکرده بماند نمیخوام اعصابم خرد بشه به اندازه کافی 

دغدغه فکری دارم.دو روز پیش دلم خیلی گرفته بود نمیدونستم باید 

چیکار کنم،همش دور خودم میچرخیدم و هیچ کار مفیدی نمیکردم.صد 

بار گوشیمو چک کردم خبری نبود تا اینکه شب دیگ بغضم شکست و

 تا تونستم گریه کردم و بعد خوابیدم....

خیلی حرفا میخواستم الان بگم ولی یادم رفت الان بیشتر میترسم .... 

خدا کنه اون اتفاقی که همیشه ازش میترسم نیوفته ....

بعضی وقتا انگار باید کسی باشه که نیست.

امروز با اینکه شروع خوبی داشتم ولی  ظاهرا پایان خوبی نخواهم 

داشت بد جور حوصلم سررفته و کلافه شدم  بعضی وقتا هم فکر و 

خیال احمقانه میزنه به سرم...خدا بخیر کنه...

راستی امروز از صبح برف بارید منظره ی معرکه ای درست کرد  و 

من کنار پنجره با یه لیوان چای داغ داشتم درس میخونم  حس 

فوق العاده ای بود  و درس خوندن لذت داشت فردا شاید برای قدم 

زدن برم بیرون البته اگه هوا خیلی سرد نباشه....

6ابان ماه سال95 ساعت 17/40

سلام. بد جور حوصلم سررفته دلم میخواد یکی حرف بزنه و من گوش 

کنم و زل بزنم تو چشماش  و فقط نگاش کنم و بعد اون اروم بگیره و 

من حرف بزنم و اون با همه وجودش منو نگاه کنه و به حرفام گوش

 کنه .... جالبه حتی حرف زدن هم به اختیار خودمون نیست ....حتما باید 

یکی باشه یه گوش شنوایی باشه تا حرفامون شنیده بشه  ....حالا 

بعدش میگن زندگی به اختیاره  کو این اختیار  ؟؟؟ زندگی ادما به 

همدیگ وابستس  و فقط معدود کارا به اختیار و روش خودمونه . 

حوصلم بد جور سررفته امروز پنج شنبس و اینقدر من حالم بده  وای 

به حال فردا که جمعس .... اگه بخواد انرژی مثبت هم حرف بزنم اینه 

که:یه ارامش و سکوت خاصی تو خونه حکم فرماست با یه اهنگ 

ملایم و غروب پنج شنبه  و یه لپ تاب که دارم مینویسم و همه ی

 اینا یعنی ارومم اما..... ارامشم این روزا تحت تاثیر کنکورم قرار گرفته 

و اینکه من ازش تو ذهنم یه غول ساختم که خیلی ازش میترسم.

ترس از غول یه طرف فکر و خیال حرفای مادر و پدرم و انتظاراتشون

 از یه طرف دیگ و گذر زمان که این روزا  خیلی احساس میشه....

این روزا بیشتر از هر وقت دیگ خدا رو صدا میکنم ولی اونقدر پیشش 

رو سیاهم که وسط صدا زدنش خجالت میکشم و سرمو میندازم پایین 

میگم هیچی....

صدای اذان میاد .... میخوام بعد از مدت ها امروز و همین الان نماز 

بخونم .... به نظرتون خدا نگام میکنه؟؟؟؟ میخوام این نمازمو با تمام 

وجود بخونم و برای خدا دلبری کنم بلکه دلش به رحم بیاد و مثل گذشته 

دوسم داشته باشه و هوامو داشته باشه.... میخوام ادای عاشق های 

دلخسته رو دربیارم و برم منت کشی تا باهاش اشتی کنم.... مطمئنم 

این بی ارادگیم و بی حوصلگیم یه جورایی به این قهر با خدا ربط داره .... 

الان با یکی از دوستای مجازی هم حرف میزدم اونم  وسط حرف زدنمون 

گفت صدای اذان میاد و میخواد بره نماز  بهش گفتم التماس دعا ولی چرا 

خودم بلند نمیشم برم نماز بخونم و از خدا طلب حاجت کنم؟؟؟؟ خجالتم 

خوب چیزیه من اخر پر روییم .... میرم نماز بخونم امیدوارم خدا نگام 

کنه ..... یا حق

امروز 7ابان ماه سال 95 ساعت 13/25 روز جمعه

دیروز و امروز نمازمو خوندم حال خوبی بهم داد ارامش پیدا کردم و به قول خودمون 

خوش گذشت ..ولی نمیدونم خداهم خوشش اومد یا نه حتی برای نماز صبح هم بیدار 

شدم  اینقدر کیف کردم که نماز صبح رو خوندم ..... جالا یکم از بچه پر رو بودنم کم شد

 چه معنی داره یه بنده از نوع دختر  نماز نخونه..... ولی بعد نماز میخواستم درس بخونم

 اما نتونستم مقاومت کنم و خوابیدم تا ساعت نه نیم وقتی بیدار شدم حال و حوصله

 درس نداشتم دور خودم میچرخیدم  یکم خونه رو جمع و جور کردم تا این که وقتی از

 اشپز خونه میومدم تو اتاق دیدم این پرنده رو نرده ایوان نشسته خیلی خوشم اومد ....  

صبح جمعه و هوا ابری و سرد تو یه خونه گرم  که سکوت و ارامشه این صحنه رو از دور

 دیدم برای اینکه از دستش ندم از دور با زوم گوشی عکس گرفتم واسه همین یکم 

کیفیتش خوب نشده ...حیف بود این صحنه رو ثبت نکنم....فکر کنم امروز از اون روزایی 

که باید دعا کنم جز عمرم محسوب نشه..... امیدوارم حالم خوب بشه بتونم درس

 بخونم ..... از درسام  عقب موندم یکم....








امروز جمعه 21ابان ماه سال 95 ساعت 17/50

سلام.... گاهی وقتا نمیشود .....انگار همه چی برنامه ریزی شده که ادمو الکی امیدوار

 کنن ....و باز هم جمعه..... نمیدونم چه حکمتیه که جمعه ها یا باید دلتنگ باشم یا تنها

 و یا .... امروزم یه جمعه بود و قرار بود یکی از پر بار ترین جمعه های زندگیم بشه ،یعنی

  همه چی برنامه ریزی شده بود که پربار بشه و کلی خوش بگذره .... ولی نشد ....

 یکی پس از دیگری برنامه هام خراب و خراب تر شد....نمیدونم چون جمعه بود اینطوری

 شد یا چون اینطوری شد جمعه بود....  سرم داد نزن الان میگم چی شده... دیروز

 (پنجشنبه) قرار شد که امروز(جمعه)دوتا از همکلاسیام بیان خونه ما تا باهم کنفرانس 

روز دوشنبه رو اماده کنیم منم دیروز سرراه کلی خرید کردم تا وسایل پذیرایی داشته 

باشم تو خونه همه چی  خوب پیش رفت میوه خریدم و چیدم تو ظرف و شربت و قهوه

 و .... خیلی تو خرج افتادم ولی ارزش داشت چون هیچ وقت این دوستامو به خونه 

دعوت نکرده بودم و میخواستم  همه چی خوب باشه و خوب پذیرایی کنم و خوش 

بگذره بهشون  خلاصه من تدارک دیدم تا اینکه جمعه شروع شد و گند زد به زندگیم ... 

ساعت 10 کلاس جبرانی زبان داشتم ساعت هشت از خواب بیدار شدم و بعد از یه 

سری کارا رفتم کلا زبان و برگشتم خونه رو مرتب کردم و همه چی اماده بود تا 

ساعت 2 ظهر دوستام بیام  حدود ساعت یک بود که یکی از اون دوستام زنگ زد و 

گفت مادر و پدرش  رفتن بیرون و خواهر کوچیکش تو خونه هست و باید بمونه خونه 

تا این خواهرش تنها نباشه بنابراین نمیتونه امروز بیاد و شنبه میاد .... راستش منم 

ناراحت شدم هم به خاطر اینکه هر وقت دلش میخواد میاد خونه ما و هم اینکه فکر 

میکنه من کلا بیکارم هر طور میخواد رفتار میکنه... اون میتونست به پدر مادرش بگه

 که امروز قرار داره و خواهر کوچیکش رو هم با خودشون ببرن ... حس بدی دارم به 

این دوستم ... خیلی خودخواهانه برخورد میکنه ..... منم هیچی بهش نگفتم و قرار

 شد فردا صبح خانوم تشریف بیارن خونه ما .... اه کاش میتونستم یه بهونه ای 

جور کنم و نذارم فردا بیاد .... اخه من بیکارم که هر وقت دلش میخواد میاد و هر 

وقت دلش نمیخواد کنسل میکنه؟؟؟!!! خب یه بارم  کارای خودشو کنسل کنه 

به خاطر من.... از این مدل ادما اصلا خوشم نمیاد.....بعد از این کنسل شدن من 

فهمیدم که با جمعه ی بد قلقی طرفم و باید منتظر یه خبر این مدلی دیگ هم 

باشم....ناهار رو خوردم و چون صبح زود بیدار شده بودم  رفتم که یه چرتی 

بزنم .اون یکی دوستم قرار بود ساعت سه بیاد منم با این فکر که قبل 

اومدنش  زنگ میزنه  گرفتم خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم ساعت سه و نیم 

هست خیلی تعجب کردم که چرا خبری از دوستم نشد نگرانش شدم که نکنه 

تو راه اومدن اتفاقی براش افتاده باشه گوشیمو چک کردم و دیدم فقط یه پیام

 ازش اومده و فقط اسممو نوشته و هیچی دیگ ننوشته نگرانیم بیشتر شد

 بهش زنگ زدم جواب نداد بار دوم زنگ زدم  با صدای گرفته جواب داد بهش 

گفتم چی شد ؟چرا نیومدی؟؟؟ بهم گفت :خسته بودم و نتونستم بیام واسه

 همین خوابیده به نظرتون من چی باید بهش میگفتم تو همچین

 موقعیتی؟؟؟!!!  یعنی چی خسته بودم و حوصله نداشتم واسه همین ن

یومدم؟؟!!! مگه من مسخره ی اونم؟؟؟؟ ... با بدختی جلو خودمو گرفتم و

 یکم حرف زدیم و قطع کردم..... بدجور دلم گرفت... قرار بود یه جمعه خوب 

رقم بخوره ولی .... کتاب برداشتم که درس بخونم ولی حوصلم نکشید ....

 ساعت شد چهار نیم  تلفنو برداشتم که به خونمون زنگ بزنم حداقل سربه

 سر مامانم بذارم اما کسی خونه نبود و تلفن رفت رو پیغام گیر ..... حالم

 بدتر شد و جالب تر اینکه دوستای مجازیم هم نبودن.....  یعنی به معنی

 واقعی کلمه تنها  بودم و جمعه برمن پیروز شد . اتفاق  بدتر دیگ اینکه بعد 

از اینکه از خواب بیدار شدم اصلا حالم خوب نبود  مسموم شدم نمیدونم چی

 خورده بودم که اینطور بهم ریخته بودم دل درد شدید داشتم با عرق نعنا و 

نبات و اینا یکم بهتر شدم و بعدش هم که بقیه ماجرا ها که گفتم..... الان 

ساعت 18/12 هست و کلی کتاب دورو برم ،و میوه و فنجون های اماده 

برای پذیرایی مهمون ها روی میز هستن اما هیچ اتفاقی نیوفتاد فقط یه

 جمعه دیگ گذشت و من ماندم و لپ تاب و  گاه نوشته هام..... پایان

امروز 5 اذر ماه سال 95 ساعت 17/15

سلام بازم جمعه..... اما اینبار نیومدم غر بزم اومدم چندتا عکس بذارم از پارک 

جلو ی بیمارستان .هرچند از این بیمارستان دل خوشی ندارم اما منظرش 

خوشگله. حالا شاید بعدا در مورد همه ی بیمارستانا یه بار به طور کلی نوشتم

 فعل عکسارو ببنیم. یه روز خیلییییییییییییی سرد پاییزی با اینکه افتاب بود 

ولی خیلی سرد بود 








امروز 6 اذر ماه سال 95 ساعت 20/50

سلام . خوبی؟ منم خوبم  تقریبا. راستش داشتم به این فکر میکردم ادما چقدررررر

 متفاوتند و این تفاوت هم جنبه ی اکتسابی داره هم جنبه  ذاتی  بعضیا ذاتا خوبن

 و به دل میشینن اخلاق و کردار و حرف زدن و نگاه و حتی سکوتشون دلنشینه ...

 نمیخوام درمورد تفاوت ادما حرف بزنم، میخوام درمورد ادمایی حرف بزنم که تو 

ذهنم ثبت شدن مخصوصا ادمای واقعی دوروبرم .... صرف نظر از دوتان و اشنایان 

و خانواده بعضیا با اینکه هفت پشت غریبه هستند ولی حکم اشنا رو دارن و من اینو 

تو بیمارستان به عینه دیدم . با اینکه فقط بیست روز تو اون بیمارستان بودم و هر

 روزش برام بهترین لحظات بود و هیچ وقت فراموش نمیکنم ... ادمایی که باهاشون

 بودم یکی از یکی مهربون تر و با حوصله تر و دلنشین تر و صمیمی تر .ادمایی که

 از هیچ کمک و اموزشی برامون دریغ نکردن و دلسوزانه با ما بودن.... من این ادمارو 

در حد قدیس ستایش میکنم ... باورتون نمیشه چنان جوی برقرار بود که اصلا 

خستگی رو احساس نمیکردیم با اینکه مشغله و حساسیت کار بالا بود. نهایت 

خستگی ما پا درد و کمر درد به خاطر سرپا وایسادن بود ولی از نظر روحی و فکری

 اصلا خسته نمیشدیم برعکس شارژ هم میشدیم . باورتون نمیشه من چقدررر از این

 پرسنل انرژی میگرفتم .حتی روزی میشد که من از خونه کسل و بیحوصله میرفتم 

بیمارستان ولی شارژ و با انرژی برمیگشتم و به کارام میرسیدم ... به جرات میتونم 

بگم بهترین روزای زندگیمو اونجا گذروندم خوشبختانه  صدای  پرسنلو موقع اموزش 

دادن تو گوشیم ضبط کردم تا هم بعد ها گوش کنم و اموزششون برام یاد اوری 

بشه و هم اینکه به عنوان یادگاری صدای این ادمارو همیشه باهام داشته 

باشم .... دلم خیلی براشون تنگ شده ... برای تک تک ادمای اونجا . از سوالا ریز 

بینانشون تا شوخیایی که باهم داشتیم همش برام خاطره ی ماندگار هست و 

خواهد بود ... این ادما و اون بیمارستان رو توی دفتر خاطرات قلبم با قلم عشق 

حک خواهم کرد و اگه ابرویی پیش خدا داشته باشم همیشه دعاگویشان 

خواهم بود تا هیچ وقت در هیچ مرحله از زندگیشون به مشکل برنخورن .... پایان


امروز 95/9/9 سه شنبه ساعت 23/30

سلام . بدون هیچ مقدمه ای حرفایی که میخوام بگم رو میگم.... دلم گرفته 

خیلی هم دلم گرفته  البته خودم تا حدی دلیلشو میدونم ولی خب ..... 

بماند. نمیدونم براتون پیش اومده یا نه ،گاهی وقتا دلم میخواد  یکی حرف 

بزنه و من گوش کنم مهم نیست چه حرفی بگه ،فقط حرف بزنه کافیه.... 

نمیدونم شاید زده به سرم چون حالم زیاد خوب نیست  پرت و پلا میگم 

ولی اینو میدونم که الان باید یکی بود که فقط حرف میزد و من گوش

 میکردم .همین.

امروز  چهار شنبه 95/9/10 ساعت 21/15

سلام . حس بدیه وقتی حتی برای حرف زدن و پرت و پلا گفتن لنگ بودن یه نفر باشی... 

حس بدیه وقتی حرف زدنت هم به اختیار خودت نباشه.... ادا درنمیارم یا نمیخوام بگم 

که خیلی تنهام یا مثلا شکست عشقی خوردم و یا همچین چیزی ... نه اصلا اینطور 

نیست ...دارم از حسی حرف میزنم که گاهی وقتا واقعا درکش میکنم و میبینم 

که بعضیاهم مثل من هستن ....گاهی وقتا فکر میکنم چرا ادما برای گوش کردن به 

حرفای  همدیگ اینقدر طاقچه بالا میذارن؟!! مگه دو سهدقیقه وقت گذاشتن برای

 گوش کردن به پرت و پلا های همدیگ چقدر خرج و زحمت داره ؟! اونم بین اینهمه

 ساعت هایی که روزانه به بیهودگی تلف میشه... شاید بگی خیلی دارم فانتزی 

حرف میزنم و اینا ... اره خب فانتزیه ولی خوبه ،کار سختیم نیست که بگی نمیشه .

راستی باز هم به این نتیجه رسیدم که همیشه موقع حرف زدن باید به تک تک 

کلمه ها و نوع جمله ها توجه کرد تا مبادا برای طرف  مقابلت سو تفاهم نشه ....

 بعضی وقتا یکی پیدا میشه ادم فکر میکنه میتونه بدون هیچ ترسی بدون هیچ 

فکری و حتی بدون هیچ  ذره ای نگرانی  باهاشحرف بزنه و میزنه ... اینقدر راحت 

حرف میزنه که دیگ به هیچی فکر نمیکنه و خیالش راحته ، اونقدر راحت سفره ی

 دلشو پیشش باز میکنه که انگار داره با خودش حرف میزنه و از تک تک لحظه های 

بودن با اون ادم لذت میبره ولی .... ولی یهو  ... یهو باز همه چی خراب میشه .... 

باز میفهمی اشتباه فکر میکردی  ... باز میفهمی طرفتو اشتباه شناختی .... و 

باز..... و باز پناه میبری تو خودت و باز جبهه میگیری  و باز میشکنی ....اشک تو

 چشمات جمع میشه و  جونمیکنی تا برگردی به همون سکوت همیشگی 

زندگیت و باز ذره بینبرمیداری و به تک تک حرفای خودت دقت میکنی تا مبادا 

سو تفاهمنشه و باز لعنت به این دلگرمی ساده .... اینایی که میگم رو به عشق

 و شکست عشقی و دوستی و اینا ربطش ندین و ازم نپرسین که

 چی شده فقط بخونین و رد بشین همین....

بازم پشت دستمو داغ میکنم که اینقدر راحت و ساده با کسی حرف نزنم 

اما میدونم باز تکرارش میکنم  چون قشنگه ولی از شکستن 

اخر ماجرا میترسم.....  من از اینهمه  غصه تو دلم میترسم ....تمام

امروز 21 اذر ماه سال 95 ساعت 23

سلام . خوبی؟ منم بد نیستم . دیروز امتحان فاینال زبان دادم قبول شدم و کلی

 خوشحالم البته دیروز نتیجه هارو برخلاف همیشه اعلام نکردن و نتیجه هارو امروز ظهر

 تو سایت زدن و من وقتی  دیدم پاس شدم یه جیغ کشیدم و پریدم هوا  نمیدونستم از

خوشحالی چیکار کنم همش میپریدم اینور و اونور و بلند میخندیدم و محکم دستامو بهم 

میزدم  . دیشب که نتیجه هارو نداده بودن  حالم خیلی بد بود و استنرس داشتم و هیچ 

کاری هم ازم برنمیومد انجام بدم تا اروم بشم دلم میخواست کسی باشه فقط حرف

 بزنه و من گوش کنم تا بلکه حواسم یکم از این موضوع پرت بشه خوشبختانه دوستای 

مجازیم تو اینجور مواقع  با معرفت تر از دوستای واقعیم هستن  و خیلی بهم کمک کردن 

تا دلگرمم کنن و از استرسم کم بشه واقعا هم اینطور شد و از حجم زیاد استرس هام

 کم شد هر چند باز هم اروم و قرار نداشتم که اونم طبیعی بود خلاصه شب رو به 

هر مصیبتی بود خوابیدم و صبح با استرس و ترس بیدار شدم و گوشیمو برداشتم رفتم 

سایت باز هم  خبری از نمره نبود چند بار امتحان کردم ولی فایده نداشت نمره هارو 

نمیزدن تا اینکه تصمیم گرفتم سر خودمو با کارای خونه و اهنگ و اینا گرم کنم تا 

زمان بگذره  بلکه نمره هارو بزنن. حدود ساعت 1 ظهر بود که کارای خونه رو تموم

 کردم و دوباره رفتم سایت و دیدم نمره هااااااااا رو زددددددددن و من قبول 

شدمممممم جیغ کشیدم و پریدم هوا  خیلی خوشحال شدم تا چند دقیقه همش بالا 

پایین میپریدم خخخخخخ  بعد که دیونه بازیام تموم شد  زود زنگ زدم به مامانم و خبرو

 بهش دادم و بعد بابام و بعد داداشم  و بعد هم دوستای مجازیم که واقعا معرکن  از

 همشون بخاطر دلگرمی و امیدی که بهم میدادن  تشکر کردم ولی..... ولی اخر 

سر گند زدم به این خوشحالی .... مثلا خیر سرم خواستم خوشحالیمو با کسایی 

که تو موقعیت سخت دیشب باهام بودن تقسیم کنم ولی نشد ... و کاملا ناخواسته

 یه دوست مجازی رو  ناراحت کردم و کاملا هم مشخص بود که منو نبخشید و رفت 

و من نمیدونم چیکار باید بکنم تا از دلش در بیارم ....امیدوار بودم امشب بهترین

 شب من میشه و از همون روزا و شبا که باید تا اخر عمر تو ذهن ثبت کرد و تو 

دفتر خاطرات ثبت کرد اما نمیدونم چرا اینطوری شد .... شاید مقصر صد درصدی 

این ماجرا نباشم ولی بی تقصیر هم نبودم .... فکر کنم باید یه تجدید نظر درمورد 

نوع حرف زدنم و لحن حرف زدنم تو شرایط خاص عوض کنم .... برخلاف تصورم 

همیشه رک و صریح بودن حلال مشکلات نیست و گاهی باید هزار جور حاشیه و

 کنایه و بازی با کلمات بکار برد ... فعلا که یه دوست مجازی از من له حق یا ناحق 

ازم دلخوره و من تلاش کردم تا از دلش دربیارم ولی نشد و اون با ناراحتی این 

شب مهم رو ترک کرد و من ازاین بابت از ته دلم ناراحتم  و تلاشمو میکنم تا در 

فرصت بعدی این موضوع رو حل کنم.... انشالله

امروز 22اذر ماه سال 95 ساعت 22/40

سلام علیکم. اوضاعم تقریبا خوبه و حالم هم تقریبا خوبه  اما فعلا راضی نیستم اگه

 بتونم یه سری کارا رو هم انجام بدم عالی میشه و راضی میشم خخخخ راستی

 منو داداشم هر دوتامون تونستیم  امتحان فاینال زبان رو پاس بشیم . امروز  فاینال 

داداشم بود و همین  یه ساعت پیش  زنگ زد که قبول شده خیلییییییییییی 

خوشحال شدم واقعا عاشق داداشم هستم و نمیتونم حتی یه لحظه ناراحتیشو 

ببینم وقتی ببینم یکم  تو خودشه غم دنیا  خراب میشه تو سرم و خودمو به هر دری 

میزنم تا مشکلش رفع بشه و اگه نتونم کمکی بکنم بیشتر از اون غصه میخورم و نگرانش 

میشم واقعا خیلی دوسش دارم  البته اونم خیلی دوسم داره ولی حتی اگه اون دوسم

 هم نداشته باشه من همچنان دیوانه وار عاشقش میمونم ... داداشم = زندگیم 

(البته همه خونوادم = زندگیم )همین اومدم بگم فعلا حالم خوبه خداروشکر 
درباره وبلاگ
زندگی را ورق بزن...
هر فصلش را خوب بخوان....
با بهار برقص...
با تابستان بچرخ...
در پاییزش عاشقانه قدم بزن...
با زمستانش بنشین و چایی را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش...
زندگی را باید زندگی کرد،انطوری که دلت میگوید
مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری...
نظر سنجی
نظراتون در مورد وبلاگ من چیه؟(علاوه بر انتخاب گزینه اگه ایرادی داره لطفا تو نظرات بهم بگین.تشکر)






نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

فال حافظ

فال حافظ

CLOCK FREE TOOLS

TOOLS BLOG

قالب وبلاگ










دانلود آهنگ