تبلیغات
**دلنوشته های من** - ***گاه نوشته(قسمت 7)***
زنده باد زندگی
سلام به قسمت هفتم گاه نوشته خوش اومدین 

امروز 7 دی ماه سال 95 ساعت 22/50

سلام دلم خیلی گرفته ... دلم خیلی پره .... اینقدر دلم پره که منتظره به بهونه هستم

 بزنم زیر گریه بلند بلند گریه کنم ..... هر قدر تلاش میکنم خوبی کنم مهربون باشم برای 

دوستام رسم رفاقتو تموم کنم ولی باز بیمعرفتی و نامردی میبینم ..... دلم خیلی پره 

....نمیدونم انتظار زیادی دارم که وقتی رفاقت میکنم رفاقت ببینم؟؟؟؟انتظار زیادیه در 

قبال صداقتم صداقت میخوام؟؟؟؟؟ چیکار باید بکنم که اینقدر دلمو نشکنن؟؟؟؟؟دیگ باید 

چیکار کنم که اشکمو در نیارن؟؟؟؟ نمیدونم همه ی دوستیا اینطورین یا فقط شانس من

 اینطوریه؟؟؟ اشکال کار من چیه؟؟؟؟کدوم اخلاقم  باعث میشه که جواب صداقتم دروغ 

یا پنهون کاری باشه؟؟؟؟چرا وقتی میگم از فلان کار یا از فلان مورد بدم میاد ،یه جوری 

سعی میکنن اون کار رو یا اون فلان موردو بهم نشون بدن؟؟؟؟؟  یه زمانی یکی بهم 

گفت دوست و رفاقت همه کشکه و دروغ محضه ،و دوستی و رفاقت و دوستی واقعی

  فقط و فقط و فقط خانوادس و بس . اون زمان درک نکردم فکر میکردم کسی به 

همسن خودم در شرایط خودم بهتر میتونه درکم کنه و همراه و رفیقم باشه ولی اشتباه 

میکردم قربون خانوادم  برم که حتی وقتی درکم نکردن زخم نزدن بهم .... امان از 

رفیق های بی معرفت ....دلم خیلی ازشون پره خیلی .....هر روز تو یه جمعه به ظاهر 

دوست و مهربون هستم ولی هر روز تنهایی رو بیشتر از دیروز درک میکنم ..... شاید 

بپرسین باز چی شده که ماتم گرفتم و غر میزنم ؟؟!!! از دلم خبر ندارین شماها ... بخدا 

قسم اگه یه روزی برای من یه مشکل جزئی پیش بیاد اولین کسایی که پشتمو خالی 

میکنن همین رفیق های به ظاهر صمیم هستن اینو با تمام وجود درک کردم و فهمیدم 

... اخ دلم که داره از درد این رفیقای نامرد  داره میترکه .... از بدی های و نامردی های 

غریبه ها زیاد ناراحت نمیشم ولی  بیمعرفتی  دوستا که سعی دارن خودشونو رفیق 

فابریک جلوه بدن دلم بد جور میشکنه ... الان داره برنامه ی خندوانه شروع میشه و 

شعر میخونن که :" منو تو تا اخرش باهم هستیم"ای رامبد عجیب دلت خوشه  .... 

همه با خنده به این برنامه نگاه میکنن ولی من الان دارم با این برنامه ی شاد هق 

هق گریه میکنم .....

کاش امشب یکی بود باهاش حرف میزدم ... کور شدم از بس به مانیتور چشم دوختم... 

هه چه مزخرفی میگم من ... وقتی تو واقعیت اینهمه تنهایی تو مجازی چه انتظاری

 تو ؟! بشین سرجات صدات هم در نیاد (جمله اخر مخاطب خودم خوبم سوتفاهم نشه)

امروز 29 دی ماه سال 95 ساعت 21/45

سلام . دلم خیلی پره دلم میخواد با یکی حرف بزنم درمورد همه چی ... همه ی چیزایی 

که الان تو فکرمه ... دلم یکیو میخواد که هیچی نگه و فقط گوش کنه ... کسی که نگران

 برداشت ها و قضاوت ها و تغییر نگاهش و  اینا نباشم....امشب خیلی دعا کردم یکی 

پیدا بشه باهاش حرف بزنم ولی انگار نشد ....میدونی چیه؟!بعضی وقتا بعضی اتفاقها 

میوفته که بهتره کسی ندونه ولی از طرفی هم نمیتونی این حرفارو پیش خودت نگه

 داری ،اینجور وقتا یه کسی لازمه که فقط گوش کنه و بعدهم فراموش کنه و دیگ دلهره 

و نگرانی اتفاق های بعد این نباشی.... 

راستش یه اتفاقی افتاده که سردرگمم کرده و مغزمو هنگ کرده .... اتفاق بدی نیست

 ولی ....یه جورایی یه تصمیم باید بگیرم اما یکم سخته ... البته اونقدرا هم سخت نیست 

که احتمال اشتباهم زیاد باشه ولی خب اونقدرا هم ساده و کم اهمیت نیست....به قول 

شهرزاد توی فیلم (شهرزاد) :همیشه همه چی اونطوری نمیشه که ما میخوایم....با نیت

 سرگرمی وارد دنیای مجازی شدم و به خیلی چیزا اهمیت ندادم ولی دلم شکست،

دوست ورفیق پیدا کردم که توعالم تنهایی همراهم باشه نامردی کرد،دلنوشته نوشتم 

و درد دل کردم یه اتفاق دیگ افتاد .... بعضیوقتا دقیق وقتی به چیزایی دل خوش میشیم  

که فکر میکنیم دلخواهمونه ،یهو یه اتفاق دیگ ازش سرمیزنه و گیج و منگ میشی.... 

میدونم شاید از حرفام سردرنیارین  اما اصل مطلب اینه که تصمیم گیری یکم برام سخته

 مخصوصا بعد از اینهمه اتفاق که تو واقعیت و مجازی برام افتاد و اعتماد و طرز فکرامو 

تحت تاثیر قرار داد....وحالامن بااینهمه خاطره ی خوب وبدمجازی وواقعی بایدیه تصمیم

 بگیرم . باز باید منطق و عقل و استدلال به راه کنم و احساس رو زندانی کنم تا بتونم

 درست تصمیم بگیرم ...هر چند تا حد زیادی تصمیمم مشخصه ولی خب نبایدبیتوجهی

کنم...بعد از سه سال دیدم به همه چی عوض شده و این تغییر منطق و عقلم رو هم 

تحت تاثیر قرار داده ... امیدوارم اولا درستترین تصمیم رو بگیرم و دوما باعث ناراحتی 

کسی نشم و سوما همه چی خوب پیش بره و هر اتفاقی بیوفته وضعیت قبل به قوت 

خودش باقی بمونه... التماس دعا یا علی

امروز 2 بهمن ماه سال 95 ساعت 12/55

سلام خوبین؟؟؟امروز  روز اول  بیمارستا جدیده... راهش یکم دوره واسه هوا هم خیلی

 سرده و گاه گاهی دانه های برف میاد پایین و هوا هم کاملا ابریه... فکر کنم یه نیم

 ساعت یا چهل و پنج دقیقه پیاده تا بیمارستان راه باشه .... راستش دلم میخواد پیاده 

برم بیمارستان و سوار تاکسی نشم خخخخخ دیوانگی محض....اگه باد و سوز نباشه 

پیاده میرم ... از ساعت 3تا 6/30 بیمارستانم ولی امروز شنبه هست و از ساعت 4/45

تا 6/30کلاس زبان دارم باید از مربی اجازه بگیرم و زودتر برم تا به کلاس زبانم برسم .... 

واقعا حس بدیه که روز اول اینطوری گذروندن ولی چاره نیست نمیتونم از کلاسم غیبت 

کنم ... فقط خداکنه مربی اجازه بده شنبه و چهار شنبه ها زودتر برم وگرنه اغاز یه

 مشکل رو خواهم داشت ... پایان 

امروز دوشنبه 4بهمن ماه سال 95 ساعت17/55

سلام به همگی . به طرز معجزه اسایی مشکل تداخلا کلاس زبان من و بیمارستان حل 

شد .... دیروز مربی گفت تا 16بهمن  صبح ها از ساعت 8تا 13 بیاین چون کار داره.... باورم 

نمیشد ،همون لحظه میخواستم به مربی بگم که من دو روز در هفته عصر ها کلاس دارم

 و اگه امکانش هست صبح بیام ....شنیدین میگن بعضی وقتا یه ارزوی میکنیم و همون

 لحظه اون ارزو براورده میشیم و ما از سر ذوق میگیم "عجب شانسی اوردم" در حالی 

که خدا همون لحظه دعاتو اجابت کرده .... الان من هم به این ایمان پیدا کردم و ته دلم 

گفتم عجب شانسی اوردم در حالی که مطمئنم جز خدا هیچ شانسی امکان پذیر 

نیست.... به هر حال امروز ساعت 8صبح رفتم بیمارستان روز پرکاری بود و حتی به 

بخش هایی که مریض ها بستری بودن هم رفتیم و نزدیک بیست تا نمونه گرفتم ....

اینقدر خسته شدم که موقع برگشت نای قدم انداختن نداشتم و همش دلم میخواست

 بشینم وسط خیابون و یکم خستگی رفع کنم ولی مجبور بودم ادامه بدم وقتی رسیدم

 خونه ظهر ساعت 1/30بود و هیچی نبود که بخورم از گشنگی و خستگی داشتم

 میمردممجبور شدم باز پیاده برم تا خیابون و از تهیه ی غذا ، غذا بگیرم .البته میتونستم 

زنگ بزنم بیارن ولی خیلی طول میکشدی و ترجیح دادم با خستگی برم و حضوری 

غذارو بگیرم و بیام وقتی رسیدم خونه داشتم بیهوش میشدم ناهار رو خوردم و بیهوش

 شدم و  دو ساعتخوابیدم حالا هم که بیدار شدم پاهام هنوز درد میکنه ....ولی با 

همه ی این سختی وخستگی و اینا ،تجربه ی خوبی بود رفتم بخش و مریض هارو

 دیدم .. بعضی هاشون بدحال بودن و واقعا دلم سوخت و نزدیک بود همون جا گریه کنم

 همون جا برای شفای همه ی مریضا دعا کردم و برای سلامتی خودم و خانوادم 

خداروصد هزار مرتبه شکر کردم ... 

موقع رفتن به بیمارستان هوا خیلی سرد بود و شب قبلش هم  یکم برف باریده بود و

 چون این برفا اب نشده بود صبح زمین مثل شیشه سر بود و واقعا خطرناک بود حتی 

 دوتا ماشین سرخوردن و باهم تصادف کردن ،سرکوچمون هم دوتا پسر داشتن  راه 

میرفتن که یکیشون سرخورد و افتاد زمین و نزدیک بود  به من بخوره و منم بیوفتم ولی 

خوشبختانه بخیر گذشت ( به پسری که افتاد زمین نخندیدم .. نمیدونم چرا اینبار  استثنا 

نخندیم چون اکثر مواقع کسی سربخوره من خندم میگیره )خلاصه صبح هم با موفقیت 

به بیمارستان رسیدیم وکارارو انجام دادیم و نمونه هارو هم گرفتیمو حدود ساعت 13هم 

به حالت جنازه رسیدم خونه (توضیح دادم بالا) راستش حس خوبیه وقتی تو محیط 

بیمارستان قدم میزنم و میتونم کار مفیدی انجام بدم و کمکی کنم و این تا حدی خستگی

 منو کم میکنه و نمیذاره زیاد احساس خستگی و ناراحتی کنم ولی با این حال  سختی

 خودشو داره . امیداورم هیچ کدومتون کارتون به بیمارستان نکشه و همیشه شاد و 

سلامت در کنار خانواده باشین .... یا علی 

این عکس رو هم هم موقع برگشت به خونه از پارک گرفتم ... هوا قشنگ سرد بود 

واسه همین پیاده قدم زنان و با اهنگ برگشتم  خونه و کلی هم کیف کردم 



امروز 5 بهمن ماه سال 95 ساعت23 

سلام . خوبین؟؟؟ منم بدک نیستم ... راستش امروز یه دوست مجازی دیگ پیدا کردم 

البته یکم برام عجیب بود ولی خوب بود ... کمی باهم حرف زدیم و فکر میکنم میتونیم

 دوست خوبی برای همدیگ باشیم ...

امروز روز چندان جالبی نداشتم ... اتفاق بدی برام نیوفتاد ولی در کل حس خوبی 

نداشتم  .... امروز دلم میخواست حرف بزنم ولی متاسفانه نشد .... نمیدونم چطوریه که 

گاهی وقتا که حوصله ی خودمم ندارم موقعیت خوب برای حرف زدن وجود داره و حتی 

ادمایی پیدا میشن که دلشون میخواد به حرفام گوش کنن ولی وقتی که دلم میخواد

 حرف بزنم و درد دل کنم و یا حتی غر بزنم ،نه تنها موقعیتش پیش نمیاد بلکه دورو برم 

 هیشکی پیدا نمیشه خخخخخ 

یه دوستی دارم (تو دنیای واقعی) که خیلی صمیمی هستیم و تقریبا از اول دانشگاه 

باهمیم ولی این روزا خیلی رو مخم راه میره .... نمیدونم اون تغییر کرده با من ؟! در هر

 صورت الان وقتی میبینمش بیشتر حرصم میگیره .. حتما میپرسین چرا؟! خب این 

دوستمن  یکم خودخواه شده (یا شایدم همینطوره بوده) انتظار داره من هرکاری براش

 انجام بدم حالا چه منطقی چه غیر منطقی ... منم واقعیتش دلم نمیخواد ناراحت بشه

 و تا حد امکان خواسته هاشو انجام میدم ولی بعضی وقتا دیگ خیلی زیاده روی میکنه

 و وقتی من خواستشو رد میکنم یا حتی با دلیل براش چیزیو توضیح میدم اون ناراحت

 میشه و حتی قهر میکنه.... بهش میگم: یا قانع شو یا قانعم کن دیگ چرا قهر میکنی 

اخه؟؟؟ ولی اون هیچی نمیگه و فقط میگه : حرفای تو درست نیست .... واقعا از

 دستش کلافه شدم  تازه این یه مورده .... بد قولی ها و بی احترامی هاش هم

 هست ... یه بار قرار شد که من تایم دیگ برم بیمارستان و خارج از گروه باشم و از

 این دوستم خواهش کردم اگه در توانشه با من بیاد تا تو بیمارستان تنها نباشم اونم

 گفت که کار داره و اگه امروز کاراشو انجام بده فردا با من میاد بمیارستان و قرار شد

 که شب بهم بگه که با من میاد یا نه ؟! من از این کارش ناراحت شدم و بهش 

گفتم :"برای من جواب تو مهمه ،اگه نمیخوای بگی بهم زودتر خبر بده تا به یکی دیگ از 

ادمای گروه بگم تا باهام فردا بیاد بیمارستان" ولی اون پیچوند و جواب نداد و منم تو 

بلاتکلیفی موندم .... شب بهم خبر داد که ساعت 9/30 میتونه بیاد بیمارستان( 

ساعتی که قرار بود من برم بیمارستان 9بود) منم پیش خودم فکر کردم که نیم ساعت

 تاخییر چیزی نیست و همینکه باهام میاد خیلی ارزش داره ازش تشکر کردم و خیالم 

راحت شد که فردا صبح تنها نخواهم بود ... فردا صبح من 9 رفتم بیمارستان و منتظر 

شدم که 9/30 دوستم بیاد ولی نیومد ... ساعت 10 شد و اون نیومد ... 10/30شد 

و باز هم اون نیومد... منم بهش زنگ نزدم چون فکر کردم حتما کار مهمی براش پیش 

اومده که نیومده بیخیالش شدم و مشغول کارم شدم همینکه داشتم کار میکردم و 

دیگ همه چی خوب بود دیدم که دوستم ساعت 10/45 اومد و با خنده گفت :سلام 

به خاطر تو اومدم ... . اون لحظه بد جور ناراحت شدم واقعا اصلا ازش انتظار نداشتم 

...نتونستم ناراحتیمو پنهان کنم از عصبانیت داشتم خفه میشدم  بهش گفتم: کاش

 نمیومدی ... سرهمین موضوع بحثمون شد و باز طبق معمول قهر کرد... بهش 

گفتم :"تو بهترین دوست من هستی و روت حساب باز کردم ولی تو اینطوری جوابمو 

میدی منکه فهت گفتم اگه کار داری  بهم بگو تا به یکی دیگ بگم بیاد باهام ... کاش یکم 

به خواسته های طرف مقابلت احترام بذاری و درکش کنی.... " ولی مثل همیشه 

ناراحت شد و پیچوند و فقط گفت : حرفت درست نیست ...  واقعا از این رفتاراش 

ناراحتم و عصبیم میکنه همه جوره هم بهش تذکر دادم ولی ....  یه دوستم که اونطوری

 بهم نامردی کرد این یکی هم که اینطوری شد .. واقعا دیگ نمیشه روی کسی 

حساب باز کرد همه به فکر خودشونن و دنبال منفعت خودشونن . فکر کنم

 دوستی و رفاقت معنی خودشو داره از دست میده ....پایان

درباره وبلاگ
زندگی را ورق بزن...
هر فصلش را خوب بخوان....
با بهار برقص...
با تابستان بچرخ...
در پاییزش عاشقانه قدم بزن...
با زمستانش بنشین و چایی را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش...
زندگی را باید زندگی کرد،انطوری که دلت میگوید
مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری...
نظر سنجی
نظراتون در مورد وبلاگ من چیه؟(علاوه بر انتخاب گزینه اگه ایرادی داره لطفا تو نظرات بهم بگین.تشکر)






نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
!---begin GOFTINO cod

CLOCK FREE TOOLS

TOOLS BLOG

فال حافظ

فال حافظ

قالب وبلاگ










دانلود آهنگ