تبلیغات
**دلنوشته های من** - ***اولین گاه نوشته ی سال 96(قسمت 8)***
زنده باد زندگی
خدا جون سلام به روی ماهت

و  سلام خدمت همه ی دوستای مجازی خودم . سال نو مباااااااااااارک امیدوارم

 حالتون خوب باشه و سال خوبی رو پیش رو داشته باشید .

مدت زیادی بود که قسمت گاه نوشته ی وبلاگمو اپدیت نکرده بودم واسه همین امروز  

تصمیم گرفتم این طلسمو بشکنم و براتون بنویسم ... البته من بیشتر توی دفترم

 مینویسم و اینجا خیلی کم و خلاصه وار  یه چیزیایی رو ثبت میکنم ؛ به هر حال امروز 

27فروردین سال 96 ساعت 18 اولین گاه نوشته ی سال 96 رو افتتاح میکنم ...

قوانین گاه نوشته یکم نسبت به گاه نوشته های قبلی تغییر جزئی کرده  به این صوت 

که: 1)مطالب از جدید به قدیم مرتب خواهد شد ،یعنی مطالب جدید در ابتدای 

همین صفحه خواهد بود و بعد مطالب قدیمی تر  به ترتیب در ادامه قرار خواهد گرفت. 

2) اگر تمایل دارید در مورد گاه نوشته کامنت بذارید در صفحه ی  اصلی وبلاگ کامنت 

بذارید و حتما ذکر کنید که کامنتتون مربوط به کدوم قسمت گاه نوشته است ....

 گاه نوشته ی سال 96 رو شروع میکنم امیدوارم حرفا و اتفاقا ی خوبی ثبت بشن ... 



سومین گاه نوشته  رو با نام خدا در 2خرداد سال 96 در ساعت 22/40 روز سه شنبه اغاز میکنم

سلام به روی ماهتون . خیلی وقته گاه نوشته ننوشتم و تو این مدت اتفاق های زیادی 

افتاده که بیشترشو تو دفترم نوشتم و اینجا به طور خلاصه وار مینویسم خبر اول اینکه

 روز 29 اردیبهشت انتخابات ریاست جمهوری بود که متاسفانه کاندید مورد نظر من 

انتخاب نشد و خیلی حرص خوردم و عصبانی شدم و ناراحت شدم ولی کاریش نمیشه 

کرد بنا به قانون (میزان رای ملت است) باید بهش احترام بذاریم البته ناگفته نماند که تو

 این مدت منم تبلیغ و فعالیت هایی در این زمینه کردم و حرص خوردنم بیشتر به خاطر 

همین فعالیت هاییه که نتیجه نداد . به هر حال بگذریم .... خبر دوم عروسی پسر عموم 

هست که دقیقا یه روز مانده به انتخابات 28 اردیبهشت  روز پنجشنبه با دخر داییش عقد

 کردن و بابام هم  از پنجشنبه تا دوشنبه اومد اردبیل و پیش من بود . مراسم عقد و 

جشن نامزدی پسر عموم زیاد جالب نشد (بنا به دلایلی )ولی بودن پدرم تو این مدت 

خیلی باعث خوشحالیم شد از طرفی هم از تهران عمه ام با خانواده اومده بودن و از 

انجایی که این خانواده خیلیییییییییی باحالن خیلی بهم خوشگذشت البته اونا خیلی 

زود رفتن ولی تو همین مدت کم هم  کلی خوش گذشت خانواده ی عمه ام روز شنبه 

30اردیبهشت برگشتن خونشون . با پدرم رفتیم جاده شمال (سمت استارا) البته به

 همراه دوتا از عمه هام  باورتون نمیشه هوا چقدر عالی و البته مه الود و خنک بود .

 همه جا سرسبز و هوا مرطوب بود از تونل که رد شدیم شدت مه اونقدر بود که اصلا

 نمیشد جلو رو دید و خیلی خطرناک بود واسه همین برگشتیم و همون ورودی تونل
.
 نشستیم و از طبیعت استفاده کردیم و میوه و چای و اش خوردیم از این منظره و

 مه ها عکس هم گرفتم که در اخر  براتون میذارم ببینید . اینم بگم که بابام تنها اومده 

بود پیشم چون داداشم که درگیر امتحانات و دانشگاه بود مادرم هم به همراه مادر 

بزرگم جمعه 30اردیبهشت راهی مشهد میشدن با قطار واسه همین پدر دختری کلی

 گشتیم و کیف کردیم و جای داداشم و مادرم رو خالی کردیم . خبر دیگ اینکه یهو به

 سرم زده  حالا که سرم خلوت تره  یکم گیاه پرورش بدم واسه همین توی ظرف بستنی 

لوبیا کاشتم خخخخخخخ رشد هم کردن ازشون عکس گرفتم اونارو هم میذارم ببینید

 خخخخ البته یکم که بزرگ بشن  میبرم تو باغچه میکارمشون  شاید محصول هم دادن 

خخخخخخ این قسمت از گاه نوشته رو همینجا تموم میکنم و بعدا انشالله بازم بیشتر 

و زود به زود مینویسم .... یا علی بای 

اینم عکسا :








این عکس اخری رو موقع برگشتن از ماشین گرفتم  موقع غروب . 

البته زیاد خوب نیوفتاده ولی به نظرم قشنگ بود 

عکس پایین هم مربوط به همون لوبیایی هست که کاشتم بعضیاشون

 رشد کردن عکس گرفتم.بازم ازشون عکش میگیرم میذارم .




دومین گاه نوشته  رو با نام خدا در 18 فرودین سال 96 در ساعت 20/30 روز دوشنبه اغاز میکنم

سلام به همگی . امروز صبح از ساعت 9تا 12 بیمارستان بودم و بعدش هم اومدم خونه 

و ناهار خوردم و  خوونابیدم و بعد  زبان خوندم ساعت 16/45 رفتم کلاس زبان  و الان 

خیلی خوابم میاد چون دیشب اصلا نتونستم بخوابم. بی خوابی و بیمارستان و کلاس 

زبان همگی باعث شده الان  یکم بیحال باشم ولی خوشبختانه جو کلاس زبانم وریه که

 انرژی مثبت میگیرم واسه همین بعد از کلاس زبان با تمام خستگی و احساس خواب

 تصمیم گرفتم راه برگشتم به خونه رو دور بکنم و برم یه قدمی بزنم واسه همین رفتم 

پارک معلم ، خیلی شلوغ بود .. راستش اولش خجالت میکشیدم برم پارک چون حس 

میکردم جلوه ی خوبی نداره یه دختر تنها بره پارک مخصوصا موقع عصر که شلوغه.

واسه همین  از کنار پارک از پیاده روی خیابون حرکت کردم و از دور پارکو تماشا

 میکردم همینطوری که داشتم قدم میزدم و راهمو میرففتم با خودم فکر کردم که من

 حدود دوماه دیگ از اینجا میرم و شاید دیگ هیچ وقت  راهم به اینجا تو این فصل نیوفته

 و شاید دیگ هیچ وقت فرصت قدم زدن تو این هوا و تو این پارکو نداشته باشم پس

 چه اهمیتی داره که مردم درمورد من چی میگن؟؟!!چرا باید به خاطر حرف مردم 

خودموازپارک که یه فضای عمومیه محروم کنم؟!چراباید ازدور پارکوتماشا کنم وقتی

 میتونم برم از توی پارک قدم بزنم و لذت ببرم ؟؟!! این فکرا باعث شد من جسورتر بشم

 و تصمیم قاطع بگیرم و یاد یه دیالوگ سریال افتادم (سریال دیوار به دیوار)دیروز تو این

 قسمت سریال یه دختر عاشق یه پسر شده بود که پسره برای همه ی کاراش برنامه 

ریزی دقیق داشته و از خیلی کارای روتین و عادی رو  به نحو جالب انجام میداد واسه 

همین دختره اسم این عقیده ی پسره رو (ساختار شکن) مینامید ... منم وقتی داشتم 

از کنار پارک به دور از بقیه قدم میزدم یاد این کلمه ی (ساختار شکن) افتادم و پیش 

خودم گفتم منم میخوام الان یه ساختار شکنی کنم و برم تو پارک خخخ تصمیمو گرفتم و

 خیابونو رد کردم و رفتم تو پارک و بدون توجه به ادما تو پارک قدم زدم و لذت بردم و

 خیلی هم خوش گذشت خخخخ البته تو پارک تعداد پسرا بیشتر از دخترا و خانواده ها 

بود و من یکم موذب بودم ولی دیگ ساختارشکنی کردم و رفتم تو پارک خخخخ راستش 

گاهی وقتا تیز بین میشدم تا ببینم ایا دختر یا خانم تنهای دیگ جز من تو پارک هست 

تا باعث قوت قلبم بشه یانه ... یه دختر با هندذفری دیدم که تو اون یکی سمت پارک 

داره راه میره خوشحال شدم و دلگرم شدم که یه دختر دیگ تقریبا هم شرایط من تو 

پارک هست و باعث شد که من با اعتماد به نفس زیادی تو پارک قدم بزنم خخخخخ 

به اخر پارک که رسیدم دیدم به بستنی فروشی هست با خودم فکر کردم بخاطر

 ساختار شکنیم و جسور بودنم و شجاعتم که تو پارک رفتم یه جایزه بگیرم و چه 

جایزه ای بهتر از بستنی تو این هوا خخخخخ رفتم به بستنی شکلاتی خوشمزه

 لیوانی خریدم و گذاشتم تو کیفم و اومدم خونه خخخخ با اینکه خسته بودم با اینکه

 خواب الو بودم با اینکه زیاد حس راه رفتن نداشتم ولی این پارک و بستنی 

خیلیییییییییییی چسبیدددددددددددد خخخخخخخ وقتی هم رسیدم خونه اومدم اینجا 

تا هم این حال خوبو ثبت کنم هم راه حل  مشکل میهن بلاگو که اقا سامان پیدا کرده

 بود به بقیه بگم که متوجه شدم میهن بلاگ خودش این مشکلو حل کرده ،منم

 اومدم اینجا گاه نوشته نوشتم .... همین ... یا علی


اولین گاه نوشته ی این قسمت رو در مورد دیروز مینویسم که حس خوبی داشتم 26 فروردین سال 96 

دیروز یه روز عالی و زیبا و درجه یک بود  برای اینکه هوا ابری و بارون بود و گاه گاهی

 هم بارون اروم و نم نم میبارید و نسیم خنک ملایم هم میوزید و من وقتی داشتم

 ساعت16/30از بیمارستان برمیگشتم خونه خیلی کیف کردم واسه همین راهمو دورتر

 کردم تابیشتر توی این هوا قدم بزنم .... لطفا چشماتونو ببندین و این چیزایی که میگم 

رو تصورکنید تا متوجه بشید من دیروز چقدر حالم خوب بود : توی خیابون خلوت  که یه 

طرف پارک خوشگلی هست رو تصور کنید که شما دارید اروم قدم میزنید و نسیم خنک 

ملایم میخوره به صورتتون و گاه گاهی قطره ی بارون کوچیک میخوره به صورتتون  و بوی 

خاک و چمن های پارک هم میرسه بهتون  موزیک ملایم با هندزفری توی گوشتون داری

 پخش میشه،همون اهنگی که دوست دارید،و  قدم زنان دارید تو این پارک خوشگل قدم 

میزنید .... خیلی زیبا بود .... دوتا عکس هم از اون پارک گرفتم میذارم اینجا ببینید ...

  امروز هم هوا بارونی  هست و خنک و ابریه و مطمئنم اگه برم بیرون همین حس زیبارو

 باز تجربه میکنم ولی متاسفانه یا خوشبختانه امروز کلا خونم و باید برای کوییز زبان

 فردا اماده بشم امیدوارم کل سالمون پر از این حس زیبا و ارامش و سلامتی باشه

 .. آمین


درباره وبلاگ
زندگی را ورق بزن...
هر فصلش را خوب بخوان....
با بهار برقص...
با تابستان بچرخ...
در پاییزش عاشقانه قدم بزن...
با زمستانش بنشین و چایی را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش...
زندگی را باید زندگی کرد،انطوری که دلت میگوید
مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری...
نظر سنجی
نظراتون در مورد وبلاگ من چیه؟(علاوه بر انتخاب گزینه اگه ایرادی داره لطفا تو نظرات بهم بگین.تشکر)






نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

CLOCK FREE TOOLS

TOOLS BLOG

فال حافظ

فال حافظ

قالب وبلاگ










دانلود آهنگ