زنده باد زندگی
به نام خدا

سال 96 تموم شده و فردا سیزده بدر سال 97 هس .... داشتم به گاه نوشته های قبلی نگاه میکردم ...آخرین گاه نوشته ام برای عید 96 بود ... زمان به سرعت برق و باد داره میگذره و من نمیدونم بگم سال به سال بزرگتر میشیم یا پیرتر .... پارسال همین موقع ها من کاروزی بودم و امسال پشت کنکوری و سال بعد معلوم نیست کجا باشم .... از اینده میترسم ... میدونم ساختن اینده دست ماست و هرچه امروز بکاریم فردا درو میکنیم ولی من ترسم از روزگار و بازی زندگیه و اینکه ایا من مرد این بازی هستم یانه؟؟!!! 
حرفای زیادی توی دلمه اینقدر حرف دارم که نه میتونم بنویسمشون و نه بیان کنم ....حرفایی که گاه با بغض همراهن گاه با خنده و گاه بی معنی اند ... بگذریم ...
فردا سیزده بدره و ما دیروز از مسافرت برگشتیم و تقریبا انرژی مثبت گرفتم و حالم تقریبا بهتره و سعی میکنم این انرژی و حال بهتر رو روی درسم استفاده کنم و نذارم تموم شه ... تقریبا به کنکور هم نزدیک شدم و استرس و نگرانیم بیشتره . فکر کنم همه ی ما این حالو تجربه کردیم که توی این استرس ها کسیو میخوایم که اروممون کنه البته نه با حرفای الکی و تعارف و امیدهای واهی بلکه با حرفایی که با گوشت و پوستت لمس کنی و به دلت بشینه و دل ناارامتو اروم کنه ولی فکر میکنم بشر به این حد توانایی دست نیافته چون هیچ کس نتونسته به همچین ادمایی کمک کنه و این ارامشو بده حتی اونایی که یکبار ویا چندین بار این مسیرو رفتن .... شاید هم قانون این موقعیت ها مثل کنکور  اینکه تنها باشیم تا بهمون دوباره اثبات بشه که کسی که دلسوزانه بهت کمک میکنه و ارومت میکنه و بفکرته و درکت میکنه فقط و فقط خودتی ... گاهی اوقات تنهایی ها لازمه برای فهمیدن و باور کردن خیلی چیزا ...از این موضوع هم بگذریم ...
از تنهایی حرف زدم ... یکم هم در جمع بودن رو بگم .... پریروز برق خوشحالی و ذوق را در پدربزرگم و پدرم دیدم ... پریروز همه ی عموها و عمه ها جمع شده بودیم خونه ی پدربزرگ پدریم و دورهم بودیم و خوشحال  گاهی عموها مزاح میکردن و میخندیدم و گاهی بهم تیکه های خنده دار می انداختن و .... خلاصه خیلی خوش گذشت و من در این بین به پدربزرگم نگاه کردم و برق خوشحالی رو توی چشماش دیدم و لبخند بانمک و شیرینی که برلب داشت بلند شد و بهمون عیدی داد و به پسر عموم که تازه نامزد کرده بود و از مسافرت برگشته بود به شوخی تیکه انداخت و خندیدیم خخخ ... برق خوشحالی و عشق رو توی چشمان پدرم هم دیدم وقتی براش کادو ناقابل کوچکی خریده بودیم و بهش دادیم وو بغلش کردم .... پریروز از ته دلم و با تمام وجودم  ایمان اوردم که بهترین  چشما و لبخند و ذوق مال وقتیه که پدرم و مادرم میخندد و خوشحالن فمخصوصا ذوق پدرم که کوه زندگیه و دل ادم ضعف میرود وقتی کوه میخندد.... بگذریم
 این نوشته ی امروزِ من درد دل و جزئی از حرفای دلم بود که حوصله و زمان اجازه ی نوشتنش را در این صفحه به من داد که البته بیشتر شبیه خاطره بود تا درد دل خخخخ ... 
امیدوارم همگی سال خوبی داشته باشیم و به ارزوهامون با حکمت خدا یکی باشه .... یا علی
درباره وبلاگ
زندگی را ورق بزن...
هر فصلش را خوب بخوان....
با بهار برقص...
با تابستان بچرخ...
در پاییزش عاشقانه قدم بزن...
با زمستانش بنشین و چایی را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش...
زندگی را باید زندگی کرد،انطوری که دلت میگوید
مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری...
نظر سنجی
نظراتون در مورد وبلاگ من چیه؟(علاوه بر انتخاب گزینه اگه ایرادی داره لطفا تو نظرات بهم بگین.تشکر)






نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

CLOCK FREE TOOLS

TOOLS BLOG

فال حافظ

فال حافظ

قالب وبلاگ










دانلود آهنگ