زنده باد زندگی
به قسمت سوم گاه نوشته های من خوش اومدین.نمیدونم از این قسمت خوشتون میاد 

یا نه ،به هر حال یه قسمتیه که حرفای دلی رو توش میزنم و همون طور که تو قسمت 

قبلی گفتم  صرفا برای ثبت برخی اتفاق ها و احساسات این دوران زندگیم هست و شاید 

هم کم اهمیت به نظر بیاد امیدوارم گذر زمان ارزشمندش بکنه.از کسانی که این قسمت

 رو مورد عنایت و توجه قرار میدن هم خیلی تشکر میکنم باعث افتخار منه که 

نوشته های جزئی منو مورد توجه خودتون قرار میدین.چون اینجا امکان نظر دهی نیست

 ، میتونین توقسمت نظرات پست ها کامنت مربوط به این قسمت رو هم بنویسین و

 حتما ذکر کنین که مربوط به قسمت چندم گاه نوشته هست.نکته دیگ اینکه مطالب 

این قسمت ازنوشته های قدیمی به جدید مرتب شده یعنی شما برای خوندن مطالب

 جدید گاه نوشته باید به اخر همین صفحه مراجعه کنین.ممنون


امروز 10خرداد ماه سال 95ساعت 14/45

سلام امروز برای اولین بار یه کار خیلی جالب انجام دادم و کلی ذوق کردم ولی حیف 

 عجله ای شد الان هم عجله دارم دارم برمیگردم دانشگاه ولی رسیدم و نت درست

 شد درمورد این کار جالب  حرف میزنم فعلا بای ببخشید

امروز 11خرداد ماه سال 95 ساعت 20

سلام .شکر خدا مشکل نت اینجا امروز حل شد الان اومدم که کار جالبی که دیروز گفتم

 انجامش دادم رو بهتون بگم.راستش این نت و فضای مجازیدیگ  یه جورایی بخش

 مهمی از زندگی من شده و  میشه گفت یه رفیق فابریک خیلی خیلی صمیمی شده 

برام خخخخ(ببین به کجا رسیدیم که نت و فضای مجازی شده رفیق اونم از نوع فابریک

 اونم از نوع خیلی فابریک)بیخیال .اون کار جالبی که گفتم ذانجامش دادم درست کردن

عکس نوشتهبود . تو همون پستی که مربوط به شعر شهریار هست و عکس شهریار 

رو گذاشتم و یه نوشته داره رو من درست کردم ادرس وبلاگمو هم نوشتم زیرش

 خخخخخ خیلی لذتبخش بود راستش قبلا میدونستم همچین کاری میشه کرد ولی

 دقیق نمیدونستمچطوری که  دو روز پیش با راهنمایی داداشم درستش کردم کلی هم

 ذوق کردم ولی داداشممیگه اینی که من درست کردم خیلی ساده و معمولی هست

 (داداشا همیشه ضد حالن خخخ شوخی کردم خیلی هم خوبه )ولی برایمن که 

اماتور هستم خیلی لذت بخش بود شاید این درست کردن عکس نوشته رو هم تو 

برنامم بذارم تا یه چیزیایی شبیه ایندرست کنم برای خودم.دیروز حدود ساعت 20بود

رسیدیم اینجا خیلی هم خسته بودیم زود شام درست کردم و با بابام خوردیم بابام رفت

 برای گردش تو هوایعالی بهاری اینجا موقع شب ولی من خوابیدم واقعا هوای اینجا

 عالیه هوای بهاری و بوی بارون بی نظیره الان هم که غروبه  یهحس خوبی بهم دست

میده.صبح ساعت7بیدارشدمیه صبحانه خفن برای بابام درست کردم وخونه رومرتب کردم

(خخخخخ کد بانو شدم) بعد درس خوندم وقتی بابامبیدار شد باهم یه صبحانه  پدر-

دختری مفصل خوردیم بعد بابام رفتکارای نت و تلفن اینجارو درست کنه منم درس 

خوندم ظهر وقتی  تلفن درست شد کلی ذوق کردم  پریدم هوا خخخخخ(عین بچه ها)

خوب شد بابام خونه نبود  ابروم میرفت خخخخخ.باز نشستم درس خوندمو درس رو

 تموم کردم و زودپرت شدم تو نت خخخخ اومدم وبلاگم سرزدم دیدم چند تا کامنت هست

که زحمت کشیدهبودن لطف کرده بودن به وبلاگم اومده بودنو کامنت گذاشته بودنبه 

اون کامنتا جواب دادمو اومدم اینجا و نوشتم .راستش قرارنیست اینجا کارای روزانه 

خودم رو مو به مو بنویسم قراره اینجا یه چیزایی شبیه حس و حال و افکار و عقاید و

دغدغه و این مدل چیزا بنویسمولی خب الان اینطوری پیش اومد انشاللهاز دفعه بعد 

 درست و حسابی مینویسم .ممنون از همگیتون فعلا بای شاد و سلامت باشین 

امروز 13خرداد ماه سال95ساعت14/5

سلام حوصلم سررفته امروز از اون روازییه که حوصله هیچ کاری رو ندارم.بابام هم

 امروز رفت ناهار هم نخوردم ساعت 12هم از خواب بیدار شدم (رکورد زدم)هوا کاملا 

بارانی و...اینهمه مدت اینجا بودم هنوز کشف نکردم تو این وضعیت باید چیکار کنم.... اه... 

 اصلا بای حوصله نوشتن هم ندارم 

امروز 18خرداد ماه سال 95 برابر با اول رمضان ساعت 1/15 شب

سلام حال و ااحوال چطوره؟منم خوبم تقریبا البته امروز به طرز وحشتناکی روز بدی بود 

برام ولی دیگ هرچی بود تموم شد امروزم هم به تاریخ پیوست پس دیگ فکرشو نمیکنم.

 اینجاهم قرار نیست خاطره تعریف کنم پس  انتظار نداشته باشین بگم چی شده.

 راستش اومدم یه چیزی بگم اونم اینکه رفیق  با مرام خیلی خوبه.نمیدونم تجربش

 کردین یا نه ،من دیروز فهمیدم که بعضی از رفیقام خیلی بامرام و درجه یک هستن

 (چقدر زودفهمیدم خخخخ ترم تموم شد)خدایی خیلی شرمندم کردن امیدوارم بتونم 

جبران کنم براشون.

حالا سوای این موضوع ،خیلی لذت داره وقتی با یکی حرف میزنی دقیقا 

احساسکنی که تو اون لحظه طرف مقابلت کاملا به تو و حرفای تو توجه میکنه و کلمه

به کلمه حرفای تورو درک میکنه و وقتی کاری برای اروم کردن تو از دستش برنمیاد

 با تمام وجود باهات غصه میخوره و یا وقتی خیلی شاد هستی طرف مقابل از ته دل 

باهات خوشحالمیشه طوری انگار برای اون این اتفاق افتاده. اینجاست که از ته دلت 

عاشق اون طرفمیشی و فکر میکنی این ادمی که الان کنارته یه هدیه هست از طرف

خدا . بودن همچین ادمی  وقتی احساس میکنی دیگ بدترین اتفاق زندگیت افتاده،

باعث میشهنصف اون غصه ها به ارامش تبدیل بشه و بودن همچین ادمی وقتی 

احساس میکنیبهترین روز زندگیته ،باعث میشه  شادی اون لحظت تا ابد تو ذهنت 

ثبت بشه و دو برابر بشه و من بعد از مدت ها دوتا از این ادم هارو دیروز حس کردم و

 واقعا بهم انرژی و قوت دادن .خیلی دلم میخواد کار  اون دو نفر و بعضی از کارای  

بی نظیر دوستاموبگم ولی خیلی طولانی میشه ترجیح میدم این قسمتو تو دفتر 

خاطراتم بنویسم .من اینطور ادم هارو در حد یه قدیس ستایش میکنم...

زندگیتون پر از این ادم های ناب... یاعلی

امروز 22خرداد ماه سال 95 ساعت16/45  5ماه رمضان

سلام.خوبین؟منم بد نیستم فقط خیلی گشنمه و این ساعت هم اصلا راه نمیره احساس

 میکنم داره برعکس کار میکنه . امروز امتحان هماتولوژی داشتم  بدک نبود سوالا راحت

 بودن ولی خیلی ریز سوال طراحی شده بودن منم به حول و قوه ی الهی و با کمک 

دوستان  امتحانو دادم ونمیدونم چند مشم واقعتش اصلا حال و حوصله ی بررسی

 سوالا و اینا رو نداشتم چون شب تا صبح بیدار بودم سحری هم کم خورده بودم یه 

حالت اغما گونه ای بهم دست میداد فقط میخواستم تموم بشه برم خونه بخوابم.

ساعت 11/30امتحان بود من حدود 14/30رسیئم خونه البته به حالت جنازه حالا با 

این وضعیتم دوستم اسرار کرد پیاده از دانشگاه بیایم و منم ناچاری قبول کردم کار 

بسیار وحشتناکی انجام دادم الان کلا انرژی ندارم از جام بلند بشم البته تو راه درمورد

 چیزهای جالبی حرف زدیم که مهمترینش این بود که 4سال دوره دانشگاه با همه 

خوبی و بدیش داره تموم میشه هردوتامون بغض کردیم....

امروز خرداد ماه سال95 ساعت17/5

سلام . روز خوبی نداشتمنمیخوام غر بزنم یا همچین چیزی ولی خسته شدم.

خسته از این که  تلاشم بی نتیجه میمونه خسته از اینکه دقیقا وقتی که باید 

همونی بشه که باید بشه ولی نمیشه.خستم خیلی خسته از این همه ضد حال

 بیخودی.این وسط هم یه عده هستند که همش نمک میزنند به زخمت و یه چیزایی

 رو به رخت میکشن که ادم حالت تهوع میگیره از اینهمه عقده ای که یه عده بد جور 

گرفتارشن.امروز از اون روزایی که بد جور ضد حال خوردم اصلا با گروه خونی من

اینجور روزا نمیخوره وقتی همچین اتفاق هایی میفته کل روزم خراب میشه فکرم

 مشغول میشه و ....

حتما میپرسی چی شده؟؟ جواب:او.لا امتحان رو خراب کردم که نباید خراب میکردم

 چون واقعا خوب خونده بودم و اصلا نفهمیدم چرا اینطوری شد؟!یه سوالو  با اینکه بلد 

بودم ولی نتونستم بنویسم انگار طلسم شده بودم ....خیلی حالم خرابه خیلییییییییی

 اتفاق های دیگ هم افتاد دلم نیمخواد بگم نمیوام ثبت بشه و ماندگار بشه همش دعا

 میکنم همه ی اینا خواب بد باشه و چند دقیقه دیگ از خواب بیدار بشم ببینم هیچ کدوم

 از این اتفاق ها نیوفتادهتمام راه دانشگاه تا خونه رو با زبون روزه تو گرما پیاده اومدم

 دلم میخواست همون لحظه یکی باشه فقط حرف بزنه و من گوش کنم  همین ولی نبود

 رسیدم خونه داغون و افتضاح  فقط خوابیدم با اینکه اصلا خوابم نمیومد.الان هم به زوز

 بغضمو نگه داشتم.حالم خیلییییییییییییی بده بدتر از اونی که فکرشو بکنی.اهای کسی

 که اینجارو میخونی میدونم الان هیچی متوجه نشدی از حرفام ولی همینو بدون خیلی

 داغونم و این داغون بودن رو نمیتونم با کلمه و جمله بیان کنم پس برام دعا کن...

امیدارم هیچ وقت حال الان منو تجربه نکنین هیچ وقت....

امروز 1 تیر ماه سال 95 ساعت 14/10

سلام. چند روزه یه موضوعی پیش اومده  که یهو منو به فکر فرو برد.اونم درمورد 

شکست عشقیه که این روزا خیلی زیاد شده .حالا اینکه کی شکست عشقی خورده و 

چی شده بماند اصل حرف من علت شکست عشقی هست.همه دارن از بی وفایی و اینا

 حرف میزنن اخه مگه میشه همه از بی وفایی حرف بزنن ولی خودشون در رابطه 

بی وفا باشن؟؟؟تابلو فقط بی وفایی علت شکست عشقی نیست.

به نظر من ماها خیلی عجولیم و تو یه رابطه فقط  میخوایم به عاشقی و دلبسته شدن و

 اینا برسیم در حالی که به نظر من وابسته شدن و دلبسته شدن اخرین مرحله ی 

 عاشقی هست . وقتی یه نفر میخواد  وارد یه رابطه بشه به نظر من باید یه قفل خیلی 

محکم و سفت  به اون احساس  عجولش بزنه و اجازه بده عقلش کار خودشو بکنه و این

 رابطه رو  بسنجه و بعد که okرو از عقل گرفتیم قفل احساس رو باز کنیم تا وارد میدون

 بشه ماها رو احساساتمون کنترل نداریم همون اول عاشق و دلبسته و وابسته و کورو 

کر  میشیم و یه مدت با این حس عاشقانه کاذب میگذرونیم و بعد که کم کم تفاوت ها و

 حقیقت اشکار میشه یکی از طرفین رابطه متوجه این تفاوت ها میشه و میره ولی

 طرف دیگ رابطه همچنان دلبسته باقی میمونه و شکست عشقی میخوره.

البته قبول دارم گاهی وقتا دل منطق و فرصت و اینا نمیشناسه ولی ماکه خودمونو 

خوب میشناسیم میتونیم  این افسار احساس رو بکشیم .میدونی گاهی وقتا خودمونو

 میزنیم به اون راه که دلو عشق منطق حالیش نمیشه گاهی وقتا حتی احساس هم

 منطق حالیش میشهولی چون ما اون لذت احساسی رو بیشتر دوست داریم زیاد

 به این موردا توجه نمیکنیم و وقتی هم توجه میکنیم که دیگ دیره و شکست

 عشقی خوردیم.شاید بگی چون من عاشق نشدم اینطور راحت دارم نسخه میپیچم

 احتمالا هم حق با تو باشه من بی تجربم ولی سعی میکنم با این موردا که دور و

برم میبینم افسار احساسمو محکم نگه دارم تا واسه خودش جولان نده و منو

 بد بخت نکنه.به قول استاد عزیزم که همیشه میگفت :با عقل انتخاب کنین و

 بااحساس زندگی کنین... واقعا که گلگفته انشالله بتونم منم اینو تو زندگیم

 پیدا کنم ... عشقتون پایدار و احساستون زیبا

امروز 8تیر ماه سال 95ساعت 3/30شب

سلام امروز اخرین روز دانشگاهمون بود و  اخرین امتحان پایان ترم رو دادیم و برای

ریویوی ازماشگاه خون شناسی رفتیم تا برای ذامتحان عملی خون فردا اماده باشم 

ولی استاد بعد از تمرین و ریویو گفتن که امتحان نمیگیرن و نمره رو بر حسب همین

فعالیتا میدن و اینجا بود که  امروزمون به اخرین روز دانشگاه تبدیل شد  البته هنوز 

دو ترم دیگ کاروری داریم ولی خب خیلیا  انتقالی میرن برای شهرشون و بقیه هم

 تو گروه های مجزا  خواهند بود  و از طرف دیگ هی چ وقت باهم توی یه کلاس

 نخواهیم بود و این بیشتر ناراحتمون میکرد یکی یکی خاطراتمون تو ذهنمون اومد

 و  ناخداگاه اشک تو چشمامون جمع شدانگار همین دیروز بود که ترم اول بودیم و

 تازه باهم اشنا شده بودیم واقعا باورم نمیشه که دیگ هیچ کدوم از اون ادمارو 

نمیبینماین چهار سال مثل خواب بود برامون حتی دوران کنکور هم با اینکه خیلی 

برام سخت گذشت ولی الان برای من حکم یه خواب کوتاه رو داره وقتی به گذشته

 فکر میکنم احساس غریبی بهم دست میده انگار نصف سرنوشت من رقم خورده 

و نصف دیگش مونده و دقیقا مثل فیلمه هر چند بازیگر زیاد خوبی نبودم.همین الان 

هم تو گروه بحث بود و همه از دلتنگی و جدایی میگفتن واقعا لحظات غم انگیزیه

 و من بد جور دلم گرفته دانشگاه و کلاسمون حکم خانواده دوم رو برای من داشتن

و یه جورایی  بخشی از زندگی واقعیم بودن و الان جدا شدن از اونا  خیلی دردناکه 

برای من چهار سال باهم بودن  شوخی نیست چهار سال باهم تو یه کلاس نفس

 کشیدیم و درس خوندیم و خوشی و بدی دیدیم همه ای اینا یعنی زندگی و خانواده

 و الان افراد این خانواده دارن از هم دور میشن و دنبال سرنوشت خودشون میرن 

و اصلا معلوم نیست در اینده باهم خواهیم بود یا نه فقط از ته دل ارزو میکنم 

حداقل تو گروه باهم باشیم...

و من فردا مسافرم تا اخرین تعطیلات تابستونی  دوران دانشگاهم رو شروع کنم...


درباره وبلاگ
زندگی را ورق بزن...
هر فصلش را خوب بخوان....
با بهار برقص...
با تابستان بچرخ...
در پاییزش عاشقانه قدم بزن...
با زمستانش بنشین و چایی را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش...
زندگی را باید زندگی کرد،انطوری که دلت میگوید
مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری...
نظر سنجی
نظراتون در مورد وبلاگ من چیه؟(علاوه بر انتخاب گزینه اگه ایرادی داره لطفا تو نظرات بهم بگین.تشکر)






نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

فال حافظ

فال حافظ

CLOCK FREE TOOLS

TOOLS BLOG

قالب وبلاگ










دانلود آهنگ