زنده باد زندگی
سلام.به قسمت چهارم گاه نوشته های من خوش اومدین.با توجه به روال قسمت های

 قبل گاه نوشته نیازی به توضیح در مورد این قسمت نمیبینم لذا با یاداوری دو نکته ی

 هرچند مهم این قسمت رو با نام خدا شروع میکنم:

1)کامنت های خودتون رو در قالب پیشنهاد یا انتقاد یا دیدگاه یا ....در قسمت (نظرات) 

صفحه اصلی وبلاگ که پایین هر پست قرار دارد بنویسین و حتما حتما ذکر کنین که

 کامنتتون مربوط به کدوم قسمت گاه نوشته هست.

2)اپدیت این قسمت به صورت قدیم به جدید مرتب شده لذا برای خواندن مطالب جدید 

به پایین همین صفحه مراجعه کنین.با اتمام هر قسمت هم در صفحه اصلی وبلاگ 

قسمت بعدی گاه نوشته درج خواهد شد.

مثل همیشه از لطف و حسن توجه شما از صمیم قلب تشکر میکنم.سپاس


امروز شنبه 19تیر ماه سال 95 ساعت 23/14

سلام . حال و هوای این روزای من جدی و یکم خوشگل  و یکم متفاوته و شاید هم یکم

 غم چاشنیش هست.راستش اخرین تابستون دوران دانشگاهو میگذرونم و کم کم دارم

 اماده کنکور ارشد میشم  واسه همین کم کم حال و هوام داره کنکوری و جدی میشه و

 این هم خوبه هم بد .خوبه چون یه مرحله  دیگ از زندگیم تموم میشه و مرحله ی دیگ

 شروع میشه و این یکم هیجان انگیزه و پر از تازگی و از طرفی هم بده چون یک دوره ی

 زیبای کارشناسی و جمع دوستانه و خیلی از چیزای دیگ که شاید  دیگ هیچ وقت  

تجربش نکنم ،داره تموم میشه؛ منم که ادم احساسی هستم فکر کردن به اینجور چیزا 

یکم  غمگینم میکنه گفتم حال و هوام یکم خوشگله راستش نمیدونم چرا ولی فکر

 میکنم این روزام یه جورایی خوشگل و زیبا هستن  ولی امیدارم تکراری نشن.گفتم 

روزاممتفاوت شدن شاید به خاطر کنکور و حال و هوای جدی درسه و اینکه  قراره 

برم با استادم در مورد ارشد و اینا مشورت کنم و به طور رسمی کم کم دارم وارد

 فضای جدی جامعه میشم (تا الان هم بودم ولی این یکم حس و حالش فرق داره 

شبیه میز مذاکرسخخخخ)

 و اما گفتم غم چاشنیه حال و هوای زندگیم شده راستش  احساس غریبی دارم

 یه ح عجیب شبیه تنهایی یا احساس غریبه بودن یا نمیدونم چی ولی هرچی هست

 احساس جالبی نیست تو (گاه نوشته )های قبلی هم چند بار در مورد این جور حس ها

 حرف زده بودم الان باز دچار اون شدم کم کم تنهایی رو به باهم بودن ترجیح میدم انگار 

نظم زندگیم تو جمع ها بهم میخوره  حال و هوام و روحیم تغییر میکنه انگار هیچی

 سرجاش نیست ولی از طرفی هم تنهایی  تنهایی میاره با خودش.خخخ جالبه وقتی 

تنهام  دلم هوای با خانواده بودن میکنه ولی وقتی با خانوادم دنبال یه  جاییم که تنها

 باشم باورم نمیشه زندگیم خلاصه شده تو یه اتاق سه در چهار توخونه ولی درعوض هر 

وقت دلم هوای مامان و بابام و داداشمو میکنه خیالم راحته که پیشم هستن نه پشت

 تلفن  ولی از طرفی هم تنهایی خودمو هم دوست دارم خخخخ اصلا معلوم نیست 

با خودم چند چندم  خخخخ فعلا یاعلی بای

امروز 22تیر ماه سال 95 ساعت 21/45

سلااااااااااااام حال من عالیه  یعنی خیلی خوبه یه جورایی و خیلی دوست دارم این

 حالمو با  کسی یاکسانی شریک بشم ولی خب نمیشه چون کسی نیست خخخخ حالا

  بگم چرا خوبم؟؟؟ باشه میگم راستش  احساس میکنم  کم کم روزای خوبی  بهم

 میرسن یه جورایی همه چی بر وفق مراده خخخخ شایدم احساس کاذبه ولی خب

 هرچی هست  حس و حال خوبی داره ونشونه های خوبی نشون میده الان میگم چی 

شده،راستش امروز امتحان رانندگی  دادم  همون دفعه اول قبول شدم و این انرژی 

مثبتی بهم داد مخصوصا وقتی مربیم پیگیرم بود و همش میخواست من قبول بشم واین

 حس خیلی خوب بود کسی که واقعا برای موفقیتت  تلاش کنه ونگران باشه واین حس

 عالی بود و اولین تبریک رو اون بهم گفت میدونم شاید اتفاق خاصی به نظر نیاد ولی 

 هرچی بود برای من لذت بخش بود مخصوصا ازدهن اون مربی این چیزاروشنیدن واقعا

 لذت داره چون واقعا خیلی سخت گیربودو درعین حال درک میکردم که همه این سخت

 گیری ها به نفع منه و همش به خاطر خودمه.اتفاق خوب دیگ اینه که تاحدزیادی کارام

 خوب پیش میره کم کم شروع کردم به درس خوندن و تا حدی هم خوب پیش رفتم  ولی

 هنوزخیلی کار داره اما اون چیزی که برام مهمه انگیزه وانرژی هست که خداروشکر

  دارم و این انگیزه و انرژی  برای من خیلی مهمه چون یه جورایی حتی اگ ازدرس هم

 خوشم نیاد ولی انگیزه و انرزی رو داشته باشم دیگ همه چی حله و میتونم از پسش

 بربیام.خبر خوب دیگ اینکه  مراسم های شادی پیش رو داریم و بعد از اینهمه سال

 اینطور مراسما واقعا برام لازمه تا دلی از  عزا دربیارم خخخ یه اتفاق خوب دیگ هم

 هست که قراره بیوفته همین روزا و این دیگ اخر لذته خخخخ نمیگم چیه خخخ شوخی

 کردم قراره یه چیزی بخرم که خیلی منتظرش بودم میدونم خیلی پیش پاافتادس ولی

 به هر حال خوبه خخخخ (دیگ نپرسین چیه که نمیگم)ولی هنوز خیلی کم و کاستی

 وجود داره که گاهی وقتا اعصاب ادمو داغون میکنه و گاهی وقتا خیلی ناامید میشم 

ولی بودن این اتفاق های خوب هرچند کوچیک میتونه روزنه امید و انرژی باشه برای

 ادامه راه زندگی.پس زنده باااااااااااد زندگی...

امروز 3مرداد ماه سال 95 ساعت 19/40

سلام.نمیدونم چطوریه که همینکه میگم حالم خوبه زود همه کائنات متحد میشن

 برای ضد حال زدن.بخدا همون موقع که که متن بالا رو نوشتم از اون روز به بعد همه

 چی بهم ریخت انگار  منتظره من یه چیزی بگم زود بزنه تو ذوقم اخه چرااااااا؟؟؟؟؟

بعد از قبولی توامتحان رانندگی باز همه چی بهم ریخت  نظم مظالعاتیم که کلا بر فنا

 رفت انرژی و انگیزههم که پر.مراسم شادی هم که تا الان  اتفاقی نیوفتاده اون چیزی

 هم که قرار بود بخرمهم که خبری ازش نیست واقعا چراااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بخدا گاهی وقتا احساس میکنم  یکی داره با این ضد حالا باهام شوخی میکنه زندگیم

 شبیه جوک شده انگار هیچحرفی رو نباید به زبون بیارم .واقعا که مسخرس .

دلم خیلی پره یه اتفاقی هم چند روز پیش افتاکه کلا دو روز همش گریه کردم و چند روز

 افسرده افتاده بودم گوشه خونه اینچه وضعشه واقعا؟؟؟

حالا یه چیز دیگ هم بگم اونم اینکه بازم دوباره بوی گند دروغو و ریاو خیانت رو تو 

مجازی دیدم واقعا سردرد گرفتم داشتم بالا میاوردم از اینهمه دروغ (بحث عشق و 

عاشقی واین جور چیزا نیست) .

گاهی وقتا ادم گیر میکنه بین یه دروغ بزرگ تحمیلی مزخرف وحقیقت که عین روز 

روشنه .وقتی گیر میکنی بین این دوتا دیگ خیلیسخت میتونی قامتتو صاف نگه 

داری تا کمرت خم نشه.دروغی که کاملا تابلو و بوی گندش همه جاروگرفته از

 طرفی هم حقیقتی که به درستیش شک نداری .دروغ از یک طرف بهتتحمیل میشه

تا باورش کنی در حالی که ایمان صد درصدی داری که دروغه از طرف دیگ هم حقیقتو

 میدونی و نمیتونی دم بزنی.امروز دقیقا تو این موقعیت قرار گرفتمطوری که نه

 تونستم بزنم تو دهن این دروغ کثیف و نه تونستم حقیقتو بگم ، گیر کردمبین برزخ دروغ 

و راستی و باز دلم اتیش گرفت از اینهمه نامردی. از همین دنیای مجازیکوچیک که خود

ما ادما درستش کردیم و اینطوری بوی گند دروغ و ریا داره میشه اوضاعسیاست و

وضعیت تصمیم گیرنده های مملکت که اون بالا بالا ها نشستن رو حدس زد.

این وسط ادمایی مثل من دروغ تحمیلی و  حقیقت روشنو میدونن ولی نه میتونن بزن تو

دهن این دورغ و نه میتونن از حقیقت حرف بزنن دقیقا اینجاست که بعضیا کمرشون 

میشکنه  از بس دروغ و حقیقت ازش سواری میگیرن  و کم کم  تو این جریان مبارزه دروغ

 و راستی حل میشن و هیچ صدایی ازشون شنیده نمیشه و بعضیاهم مثل من دلشون

 اتیش میگیره و باز تحمل میکنن به امید فردای روشن که شاید هیچ وقت نیاد....

امروز نمیدونم چندم مرداد ماه سال 95 ساعت20/15

سلام حال  و روز خوب یندارم باز .روز به روز از نظر روحی بهم میریزم انگار زندگی کم کم

داره  چهره واقعیشو نشون میده هر روزم کسل کننده تر و  مزخرف تر از دیروزم

 .اراده ام هم کم کم داره سست میشه و میشه گفت ته مونده هاشه دلخوشی هم که

 اصلا حرفشو نزن  انرژی هم کامل صفر .روزا همش تکراری و مسخره انگار زندگی بر

 وفق مراد همه هست به جز من . تو زندگی اطرافیانم هر روز  یه اتفاق جدید داره

 میوفته به جز زندگی من که با نهایت  بی حوصلگی داره  طی میشه.حالم بهم 

میخوره از این  روزا و ار این مدل زندگی تکرای و مسخره مزخرف ....
درباره وبلاگ
زندگی را ورق بزن...
هر فصلش را خوب بخوان....
با بهار برقص...
با تابستان بچرخ...
در پاییزش عاشقانه قدم بزن...
با زمستانش بنشین و چایی را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش...
زندگی را باید زندگی کرد،انطوری که دلت میگوید
مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری...
نظر سنجی
نظراتون در مورد وبلاگ من چیه؟(علاوه بر انتخاب گزینه اگه ایرادی داره لطفا تو نظرات بهم بگین.تشکر)






نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

CLOCK FREE TOOLS

TOOLS BLOG

فال حافظ

فال حافظ

قالب وبلاگ










دانلود آهنگ