تبلیغات
**دلنوشته های من** - ***گاه نوشته(قسمت5)***
زنده باد زندگی
به قسمت پنجم  گاه نوشته خوش اومدین .بدون هیچ حرفی با یاداوری  دو نکته  ظاهرا

تکراری به سراغ ادامه گاه نوشته هام میرم

1) مطالب جدید و اپدیت اخر همین صفحه هست پس اگه میخواین گاه نوشته ی جدید

 بخونین به اخر صفحه برین

2)نظرات  خودتون رو مربوط به این قسمت رو تو قسمت (نظرات)صفحه اصلی وبلاگ 

بنویسین و حتما ذکر کنین که کامنتتون مربوط به کدوم قسمت گاه نوشته هست.

در اخر هم مثل همیشه از محبت های شما از صمیم دل تشکر میکنم.


امروز 24مرداد ماه سال 95 روز دوشنبه ساعت20

سلام.اگه بخوام از حالم و احساس قلبیم بنویسم باید باز غر بزنم چون اصلا راضی 

نیستم و یه حسی شبیه عذاب وجدان یا شبیه این حس دارم و اگه بخوام از 

اتفاق های زندگیم تعریف کنم باید بگم که این تابستون از اول تا اخرش همش پر از 

اتفاق های غیر مترقه و یهویی بود و اصلا فرصت برنامه ریزی و عمل به برنامه بهم 

نداد.باید اعتراف کنم بدترین تابستونو امسال داشتم چون این تابستون دقیقا همون

 تابستونی بود که باید  مفید میشد و کارای مفید و صد البته ضروری انجام میدادم

  اما هنوزم که هنوزه هیچ کاری نکردم و به معنی واقعی بیکار هستم.

حتما میپرسی که چه کارایی تو ذهنم بود که نشد انجام بدم؟!خب واقعیتش برنامه

 اصلیم درس بود که به لطف خانواده کلا به فنا رفت و چنان ضد حالی بهم زدن که

 فکر کنم  یه مدت به خودم نیام  برنامه دیگم تفریح و شرکت تو بعضی کلاس های

  هنری و تفریحی و ورزشی بود که اومنم به لطف اتفاق های غیر مترقه به فنا 

نائل شد برنامه دیگم سفر و مطالعه خیلی از کتاب ها بود که من فقط اسم این 

کتاب هارو شنیده بودم و واقعا دلم میخواست بخونمشون که اینم تقریبا به درجه 

رفیع تباهی رسید البته ناگفته نماند که عملی نشدن این مورد اخر  بیشتر تقصیر 

خودم بود که تنبلی کردم ولی این تنبلی من ناشی از همون ضد حال های  دو 

برنامه قبلی بود که دست و دلم دیگ به هیچ کاری گرم نشد اما باز خداروشکر تا حد 

خیلی کم هم سفر رفتم هم کتاب خوندم که اونم زیاد چنگی به دل نمیزنه ولی باز 

خداروشکر اینم غنیمته.بعضی وقتا حس میکنم اگه همین الان زندگیم تموم بشه

 من زیاد افسوس گذشته و حسرت و اینا نمیخورم .میدونی چیه؟ بعضی وقتا حتی

 خونه و ماشین ومسافرت و اینارو بدون خودم تصور میکنم مثل تو عروسی فردا

شب پسرعموم من نباشم دلم میخواد بدونم چطوری جای خالیم حس میشه ویا

 ایا اصلا نبودن من حس میشه یانه؟ تو اینجور فکرا  بد جور بغض میکنم و حتی 

گریم میگیره نه به خاطر اینکه ممکنه نباشم یا اول جوونیم یهو نباشم نه اصلا ، 

بغضم میگیره چون یه لحظه خودمو جای خونوادم میذارم مخصوصا جای پدرم....

 میدونم دارم پرت و پلا میگم ولی نمیدونم چرا گاه گاهی اینطوری فکر میکنم احتمالا

 از علایم افسردگی باشه.بیخیال فکر کنم همین چند خطی که نوشتم تا حدی حال

 و احوالمو درک کنین و نیازی به توضیح زیاد نباشه .به نظرم وقتشه یه معجزه ای 

تو زندگیم اتفاق بیوفته یه معجزه شبیه یه اتفاق خوب متفاوت که لازم نیست زیاد

هم بزرگ باشه همینکه متفاوت و باشه کافیه ،اصلا متفاوت هم نباشه ولی به 

خواست دلم باشه کافیه اصلا همین الان یه خبر خوب میخوام همین الاااااااااااااان 

خدایا دیگ بنده از این قانع تر میخوای؟؟؟؟ یه خبر خوبمگه چیه که اینم بهمون نمیدی

 تا دلم  یه چند ثانیه  بخنده؟! اوکی خدایا خودت مهمیدمت گرم همین که هستی

 کافیه اصلا چیز دیگ نخواستیم...


امروز 30مرداد ماه سال 95 ساعت 14/45

سلام.داشتم به این فکر میکردم که ما ادما چقدر داریم سخت زندگی میکنیم و خیلی

 سخت از چیزی خوشحال میشیم در حالی که خیلی از اون چیزایی که به خاطرش 

حرص میخوریم اصلا وجود خارجی ندارن البته قبول دارم بعضی وقتا زندگی و

 شرایط  فشار وارد میکنه اما مشکل اینجاس که ما هم برای مسائل با اهمیت حرص

 و جوش میخوریم و هم برای مسائل بی ارزش. واقعیتش داشتم کتاب شازده کوچولو 

رو میخوندم با هر سطر خوندن  یه جوری به خودم فکر میکردم و به خونوادم و اینکه 

ما چقدررررررررررر الکی خودمو در گیر مسائل بیخودی میکنیم و بیشتر از همه پدرم.

حالا این حرفا به کنار ،مشکل اینجاس که خیلی از ماها نمیدونیم کجاییم و چی میخوایم 

نمیدونم چرا ولی منم تا حدی دچار این سردرگمی هستم راستش بعضی وقتا کارا 

بدجورپیچیده میشه وبانوع طرز فکرمن وبرخوردمن کارابیشتروبیشتر بهم گره میخوره 

طوری که خسته میشم و بیخیال میشم .میدونی چیه؟! مشکل من  ضعیف شدن ارادم 

هست و نمیدونم چطوری اینو دوباره تقویت کنم . یه جورایی دلم برای خودم تنگ شده 

قبلنا اینطوری نبودم تا یه کاری رو به اخر نمیرسوندم دست بردار نبودم الان هم اینطوریم 

ولی  نه به شدت قبل. موضوع دیگ اینه که تو بعضی اتفاق های زندگی دلم میخواد یکی 

بیاد بشینه کنارم و هیچی نگه فقط نگام کنه و من فقط گریه کنم و خیالم راحت باشه که

 از این نگاه کردن  و هیچی نگفتن خسته نشده و تو ذهنش منو قضاوت نمیکنه .میدونم 

همچین ادمی احتمالا وجود خارجی نداره اما  خودمونیم تصور همچین ادمی هم قشنگه

 . میگم خیلی جالبه هااا اکثر ادمای همسن من حداقل یه بار عشقو تجربه کردن ولی 

من نه خخخخخ نمیدونم کار من درست بوده یا اونا .من از ترس اینکه شعله عشقم کم

 میشه دل به کسی ندادم تا عشق ناب و شعله ور رو هدیه بدم ولی بقیه برای تجربه 

و خیلی چیزای دیگ حداقل یه بار عشقو تجربه کردن و جالبتر اینه که اکثر اون ادما  تا 

حدی شکست خوردن ولی من طعم این مدل شکست رو هم نچشیدم نمیدونم کار

 کدوممون درسته به نظر من نه ترس بیش از حد من  درسته نه دلباختگی احساسی 

اونا خب پس کار درست چیه؟؟ از طرفی زندگی بدون عشق معنی نداره( سوای 

عشق الهی) از طرفی هم این روزا عشق و هوس  قاطیه من دنبال عشق  واقعی

 و اکثر ادما دنبال هوس ،حالا من موندم و اقلیت عشق پاک که برای پیدا کردنشون

 یا باید ریسک کنم و یا با ذره بین دنبالش بگردم اخرشم باز نتیجه پنجاه پنجاهه...

 نمیدونم واقعا زندگی و انتخاب و دنیا اینقدر سخته یا من دارم سخت و جدیش 

میکنم؟؟؟ هر بار به این موضوع فکر میکنم وسط راه گیج میشم و به بن بست 

میخورم و بیخیال میشم . اصلا زندگی یه جوریه بااااا نمیدونم زندگی با من لج 

کرده یا من بلد نیستم زندگی کنم اصلا چخبره اینجا؟؟؟من کجام؟؟؟چی شده؟

؟ خخخخخ  فعلا یاعلی

امروز 23 شهریور سال 95 ساعت 19/16

سلام.داشتم به اینده فکر میکردم اینکه قراره چی بشه؟ اصلا اینده ای هست یا نه؟

 گاهی وقتا خیلی ناامید میشم خسته میشم و برای شروع دوباره انگیزه پیدا نمیکنم

 گاهی وقتا خیلی دلم میگیره و هیچی حالمو خوب نمیکنه  گاهی وقتا لحظه های

 خیلی سخت میگذره.... انگار هرچی بیشتر بزرگتر میشم و هرچی بیشتر تلاش میکنم 

از هدفم و ارزوهام دورتر میشم  یادمه وقتی دبیرستان بودم  برای بیست سالگیم 

کلی نقشه داشتم الان بیست و یک سالمه حتی به اروز های ساده هم نرسیدم هنوز

 به کلاس موسیقی نرفتم هنوز کلاس نقاشی هم نرفتم خخخخ میبینی چقدر ساده 

به اینا نرسیدم؟! الان که  به این سن رسیدم برای چند سالگیم ارزو کنم و نقشه

 بکشم؟؟ چهل سالگیم؟یا پنجاه؟شاید هم شصت شاید هم  برای هیچ وقت.... 

شاید بگی کلاس نقاشی و اینا رفتن که کاری نداره فقط کافیه بری ثبت نام کنی

 و شروع کنی  درسته  ولی باورت میشه تا الان موقعیت ثبت نام کردن هم پیش

 نیومده؟؟؟همیشه یه سری کارا تو اولویت قرار میگیرن  کارهایی که شاید

خشک ترین و سخت ترین کار دنیاساین الویت ها تو هر مرحله از زندگی هستن 

و تو هر مرحله مارو از علاقه های خودمون دور تر میکنه اونقدر دور میشیم که 

وقتی اولویتی هم وجود نداشته باشه دیگه حوصله و  ذوقی برای رفتن پی علاقه 

نداریم خسته و افسرده میشیم و یه دنیا حسرت تو دلمون و اولویت هایی که 

با اینکه بهشون رسیدیم ولی نمیتونیم لذت ببریم.هممون یه جورایی به این مدل

 زندگی عادت کردین و دچارش شدیم و اولویت هایی برای خودمون درست 

میکنیم که همه زندگی مارو تحت شعاع قرار میده البته منظورم این نیست که

 اولویت هارو عوض کنیم چون نمیشه اصلا عوضشون کرد همه جای دنیا تحصیل

 و کار و اینا اولویت اول قرار دارن ولی حرف من اینه که میشه کنار هر اولویت مهم

 یه  اولویت غیر مهم هم گذاشت تا بعد ها که بزرگ شدیم اینقدر حسرت 

نداشته هامونو نخوریم ،تا اینقدر برای بیست سال بعدمون یا دوسال بعدمون یا 

بعد دانشگاهمون یا بعد فارغ التحصیلمون برنامه نریزیم  اخه چرا باید اررو های 

ما اینقدر دور باشن؟؟؟ چرا درس خوندن برای یه بچه باید تمام دغدغه و مشغله

 فکری باشه درحالی که همون بچه میتونه دو ساعت درس بخونه و یه ساعت 

شنا کنه و سه ساعت درس بخونه و دو ساعت موسیقی بنوازه.اگه اینطوری

 باشه قول میدم هیچ کس به خاطر ناراحتی قلبی در سن  بیست سالگی

 سکته نمیکنه و هیچ وبلاگیمثل وبلاگ من قسمن  گاه نوشته ی این مدلی 

نخواهد داشت. روزگار به اندازه کافی داره سخت میگیره زندگی به هر دلیل

 منطقی و حکومتی و اینا داره سخت میگذره دیگ نیازی به سخت گیری و حسرت

 و غصه مسخره خود ما نیست.... پایان

امروز جمعه 16مهرماه سال 95 ساعت 23/34

سلام. امروز جمعه بود برخلاف جمعه های دیگ که همیشه دلم میگرفت اینبار 

 همچین احساسی نداشتم کارام تا حدی خوب پیش رفت و تقریبا از خودم راضی

 بودم ولی میتونستم بهتر از اینم باشم. راستش  الان ترم هفت هستم و دارم 

برای کنکور ارشد اماده میشم ولی  یکم میترسم و استرس دارم البته الان که

 شروع کردم به خودم  چندان هم سخت به نظر نمیاد اگه خوب وقت بذارم و 

بخونم فکر میکنم بتونم از پسش بربیام ولی خب بازم یه دلهره ای ته دلم هست.

 شروع خوبی داشتم امیدوارم خدا هم کمکم کنه تا بتونم با همین انرژی  و روحیه

 وبخونم و همین اولین بار قبول بشم .از مبحث کنکور و درس که بگذریم میخواستم

 درمورد یه چیز دیگ هم بنویسم که یکم فکرمو مشغول کرده اونم "وفای 

دوست هاست"راستش باز هم هم بهم ثابت شد که روی هیچ ادمی و دوستی نمیشه

 صد درصد حساب باز کرد گاهی وقتا نزدیک ترین دوستت دشمن میشه و در 

خوش بینانه ترین حالت دوستتت باهات باهات سرد میشه  و اگه بازم شانس بیاریم 

دوستمون دقیقا در مواقعی که باید باشه نیست خخخخ میدونم دارم یکم مبهم حرف 

میزنم الان ولی خب  توضیح بیشتر ندم بهتره چون اگه درموردش بنویسم تو ذهنم یه

 جورایی ثبت میشه و من نمیخوام این خاطره بد یادم بمونه همون بهتر که فراموش بشه

.البته اینهمه درمورد دوستی غر زدم و کنایه گفتم باید درمورد بعضی دوستی ها هم بگم

 که واقعا دمشون گرم گاهی وقتا از جون مایه میذارن (درست برعکس همون موردی که

 غر زدم)شاید فکر کنین که ادم پر توقعی هستم و از دوست هام انتظار های زیادی 

دارم ؛راستش اینطوری نیست مخصوصا  تازگیا به این نتیجه رسیدم که کلا نباید انتظاری

 داشته باشم چه دوست چه اشنا چه غریبه .... یا حق
درباره وبلاگ
زندگی را ورق بزن...
هر فصلش را خوب بخوان....
با بهار برقص...
با تابستان بچرخ...
در پاییزش عاشقانه قدم بزن...
با زمستانش بنشین و چایی را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش...
زندگی را باید زندگی کرد،انطوری که دلت میگوید
مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری...
نظر سنجی
نظراتون در مورد وبلاگ من چیه؟(علاوه بر انتخاب گزینه اگه ایرادی داره لطفا تو نظرات بهم بگین.تشکر)






نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

فال حافظ

فال حافظ

CLOCK FREE TOOLS

TOOLS BLOG

قالب وبلاگ










دانلود آهنگ