زنده باد زندگی
به قسمت دوم گاه نوشته هایم خوش اومدین.این نوشته ها صرفا جهت ثبت برخی 

احساس هاو اتفاق هایی است که دلم میخوادتواین وبلاگ به عنوان یادگاری روزهای

جوانی و دانشجوییم باقی بماند.هرچند این اتفاق ها ساده و پیش افتاده و کم ارزش 

باشندمطمئنم گذر زمان ارزشمندشان میکند.

امروز 18فروردین سال 95 ساعت 23/30

الان میخوام احساسم درمورد فضای مجازی و دوستای مجازی بگم.اگه بخوام تو یه 

جمله احساسمو بگم  میگم: فضای مجازی =دروغ محض که باید با ذره بین دنبال صداقت

 گشت که احتمال پیدا کردن صداقت اونقدر کمه که میشه با جرات گفت که صداقتی

 وجودنداره.این حرفم الکی نیست بار ها و بارها برایم ثابت شد که حتی ادمی میتونه 

توی دنیای مجازی دل بشکنه و طوری این دل بشکنه که صداش  تا مدت ها تو گوشت

 بپیچه،با گفتن این حرفا فکرتون به شکست عشقی و صدمه روحی و این حرفا نره چون

 وقتی با دنیای مجازی(چت)اشنا شدم برای خودم خط قرمزی مشخص کردم که یکی از

این خط قرمز ها همین عاشق شدن بود .

بوی گند دروغ و دورویی و نقش بازی کردن طوری تو این فضاها پیچیده که ذره ای 

راستی و درستی و صداقت رو در نطفه خفه میکنه و من هر روز بیشتر از روز قبل از 

اینجور فضاها زده میشم و بوی گندشو بیشتر و بیشتر احساس میکنم.امروز باز هم

 روی دیگر دروغ توی فضای مجازی رو به چشم خودم دیدم ...

امروز 12اردیبهشت سال95ساعت 23

سلام میدونم خیلی وقته اینجا ننوشتم  و این ننوشتن من دلیل داره،دلیلش هم اینه

 که اتفاق خاصی که بخوام تعریف کنم نیفتاده .البته یه سری اتفاق ها و ماجرا  افتاد 

که الان به طور کاملا حلاصه میگم.یکی از اتفاق ها  که نمیدونم قبلا تعریف کردم یا نه 

،رفتن هم خونه ایم بود  که کلا اسباب کشی کرد و رفت یه خونه دیگ با همکلاسیاش

 گرفت و این باعث ناراحتی خونواده من شد البته برای خودم رفتن دوستم زیاد فرقی

 نکرد   چون من بیشتر تنهایی رو ترجیح میدم ولی خونوادم مایل بودن که اون بمونه که

 نموند  و من کلا تنهای تنهای تنها زندگی میکنم.اتفاق دیگ زندگیم اومدن یه جوجه 

کوچولوی نارنجی رنگ به خونمون شد که کاملا اتفاقی بود. یه روزی دوستم که تو 

خوابگاهمیمونه میره پارک و موقع قدم زدن جیک جیک این جوجه رو میشنوه و جوجه 

رو میگیره و باخودش میاره خوابگاه و چون امکان نگهداری  جوجه تو خوابگاه نبود  

من مسئولیت نگهدارشو برعهده گرفتم و الان 4هفته هست که منو جوجه با هم

 زندگی میکنیم و همه چی عالیه.اتفاق دیگ زندگیم مرخصی گرفتن از کلاس زبان 

بود برای بار دوم تو امتحان فاینال زبان افتادم و تصمیم گرفتم مرخصی بگیرم و 

تابستون  پاس کنم.اتفاق دیگ  هم اینکه من تصمیم گرفته بودم برای ترم کارورزی

  مهمان بگیرم تا این دوره رو تو شهر خودم بگذرونم که اینم با صلاح دید خانواده و 

خودم و مشورت ها کنسل شد و من همینجا موندنی شدم.اینم خلاصه ای از اتفاق

 های این مدت که ننوشته بودم.البته میدونم قرار بود اینجاخاطره و اینا تعریف نکنم

و فقط مفید و مختصر یه چیزایی بنویسم ولی خب این یه بارو نوشتم دیگ نمینویسم.تمام

امروز13اردیبهشت 95 ساعت 15

سلام امروز  از وقتی از خواب بیدار شدم حال و حوصله ی هیچ کارو رو نداشتم حتی 

حوصله ناهار درست کردن.بد جور هم گشنمه.حال من که از صبح خراب بود  با یه

 اتفاق دیگ بدتر هم شد .اتفاق بد امروز بی حال بودن جوجم هست.از صبح اونم 

حال نداره و همش  داره چرت میزنه اصلا مثل قبل شاداب نیست غذا میخوره ولی

 اصلا حال و حوصله  نداره و همش یه گوشه وایمسته و چرت میزنه.فکر میکنم 

دیروز که بردمش حیاط سرماخورده البته هوا زیاد سرد نبود و فقط گاه گاهی  نم 

بارون میزد همین.به هر حال الان جوجه من حال نداره و من نمیخوام که بمیره .

میدونم اگه اونم بره جای خالیشو خیلی حس میکنم یه جورایی بهش وابسته 

شدم و خیلی دوسش دارم .هوا هم الان ابریه و کوچه سوت و کوره.فکر کنم 

امروزهم از این روزایی میشه که باید دعا کنم جز عمرم محسوب نشه.امیدوارم 

اگه اتفاق خوبی قرار نیست بیفته حداقل اتفاق بد هم نیفته.التماس دعا

الان ساعت 00/15 روز 13اردیبهشت 95

داشتم لپ تابوخاموش میکردم که برم بخوابم،که گفتم اخرین حرف امروزهم بزنم وبرم

حدسم درست بود امروز از اون روزایی شد که دعا میکنم جز عمرم محسوب نشه

 چون هیچ کار مفیدی انجام ندادم و دلم بدجور گرفته بود و همش دنبال یه نفر بودم که

 با من حرف بزنه و من گوش کنم ولی کسی نبوداسمون هم مثل من دلش گرفته بود

 اصلا افتاب دیده نشد وهمش هوا بارونی بود و نم بارون میزد خیلی رومانتیک بود دلم

 میخواست برم بیرون قدم بزنم چند بار هم هوایی شدم که برم لباس پوشیدم ولی باز 

منصرف شدم و  موندم تو خونه و از پشت پنجره بیرون رو نگاه کردم و چایی خوردم

 دلم گرفته بود....

حال روز جوجه ام هم هنوز هیچ تغییری نکرده و الان خوابیده معلوم نیست فردا بیدار 

بشه یانه کلی  دعاش کردم وگریه کردم ازش خواهش کردم منوترک نکنه نمیدونم مثل 

فیلما حرفام رو جوجه تاثیر میذاره یا نه .... بین خودمون بمونه کنارش یه قران گذاشتم

(بهم نخند دوسش دارم دلم نمیخواد به خاطر یه حماقت  که نباید میبردمش بیرون ولی

 بردم،از دستشبدم)ظهر دعا کردم یا اتفاق خوبی بیفته که حالم خوب بشه یا حداقل 

اتفاق بدی نیوفتهپس اگه خدا صدامو شنیده باشه باید مورد دوم برام رقم بزنه و اتفاق

 بدی نیفته چون تاحالانه اتفاق خوبی افتاد نه حالم خوب شد.

امروزم به طرز فجیعی به پایان رسید

امروز 19اردیبهشت سال95 ساعت 12/47

سلام روز تنهایی دیگ رو اغاز کردم روز خوبی به نظر میرسه خدا کنه همین طور بمونم

 و یکم درس بخونم و حالم در کل خوب باشه.دیروز  ساعت 13/30رسیدم اینجا بعدش 

جوجه رو از دوستم تحویل گرفتم خداروشکر زنده بود و دلم براش یه ذره شده بود کلی 

قربون صدقش رفتم وقتی سوار اتوبوس میشدم و وقتی رسیدم خونه باز حس غریب

 همیشگی اومد سراغم و من باز بغض کردم و باز بیشتر از پیش عاشقتر شدم؛ عاشق 

پدرم که  یک ساعت و نیم تمام  کنار ماشین موند تا اتوبوس حرکت کنه و خیالش راحت

 بشه که مشکلی پیش نیومده عاشق مادری که موقع بدرقه ام  که عاشقانه از ته دل 

دعایم کرد و منو به خدا سپرد و میدونم که این دعا ها با بغض بود و برای اینکه من 

ناراحت نشم مثل همیشه  از حق گریه کردن خودش هم گذشت ، عاشق برادرم شدم 

که عاشقمه شاید بهتره بگم دیونمه و منو تکیه گاه میدونه و من اینا رو با تک تک 

سلول های بدنم حسمیکنم و روز به روز عاشق تر میشم.شاید بگی  همه ی اینا که

 گفتم تو همه خونواده هاهست ،اره میدونم تو همه خونواده ها هست ولی من  عشق

 خونواده های دیگ رو تجربه نکردم فقط عشق خونواده خودمو تجربه کردم و واقعا 

حس میکنم خوشبخت ترین ادم روی زمینم .یادم باشد عشق الانمو به خانواده ی 

ایندم منتقل کنم تا اوناهم طعم این عشق روبچشن و این حس زیبای منو اوناهم

 لمس کنن.پایان

الان ساعت 21/45 روز 19اردیبهشت سال 95

یه وقتایی میخوای حرف بزنی ولی چون  کسی نیست که باهاش حرف بزنی مجبوری

 سکوت کنی اینجاس که ادم متوجه میشه که حتی حرف زدن هم کاملا بستگی به 

خودت نداره .... الان من در این وضعیتیم

الان ساعت14/50 روز 3خرداد ماه سال95

سلام  الان که دارم مینویسم حالم تقریبا خیلی خیلی خیلی خوبه خدارو شکر بزنم به 

تخته دلیل خوب بودنم هم  چندین مورده دلم میخواد همشو اینجا بنویسم ولی  اگه 

بخوام با حس و حال و اب و تاب بنویسم خیلی طولانی میشه از طرفی هم حیفم میاد

نگم.اولین دلیل خوشحالیم اینه که اومدم خونمون ونمیدونم چرااین اومدنم بااومدن های 

دیگخیلی فرق داشت و یه جورایی حس خوبی داشتم مخصوصا تو راه که عالی بود

منظره و هوا و همه چی بینظیر بود   و من علاوه بر خودم جوجه  رو هم با خودم اوردم 

خخخخخخ اینقدر ساکت و اروم تو جعبه نشسته بود که هیچ کس متوجه نشد  جوجه 

تو ماشین هستخخخخخ  منم تنها نشسته بودم و کنارم مسافر دیگ نبود  واسه همین 

دیگ خیلی خوش گذشت تو راه خخخخخ.رسیدم خونه که برابر بود با شب نیمه شعبان

 شهر چراغانی بودو انگار همه چی به ادم انرژی مثبت میدادو من میخواستم بلنددادبزنم

ولی دیگ خودموکنترل کردمخخخخخ دلیل دیگ خوب بودنم رو نمیدونم چون وقتی رسیدم

 خونه برخلاف همیشه احساس سبکی وانرژی مثبت میکردم انگارازیه جای تاریک به نور 

رسیدم یا مثلا ازسکوت به یه موزیکبی نظیرارامش بخش رسیده بودم و واقعاتک تک

سلول هام بهم میگفتن مبارکه خخخخخخ حالا چی مبارکه ؟!خودمم نمیدونم خخخخخ.

دلیل دیگ خوب بودنم اینه که دیروز رفتیم خونه مادر بزرگم و  از صبح تا شب اونجا بودم 

البته فقط منومامانرفته بودیم.اونجا هم که اینترنت نیست وکل محله هم سکوت مطلق 

هست و من ناچارا درس خوندم خخخخخ ولی خدایی عجب درسی خوندماااا یادم 

نمیاداخرینباری که بااین کیفیت درسخوندم کی بودخخخخخخ سه فصل ازسم شناسی

 رو به طرزشگفت اوری  عالی خوندمو موقع شام داداشم و بابام هم اومدن وشام

 خودیم وبعدبامادربزرگم همگی اومدیم خونه ما.و الان هم خونه ماست و جوجه هم 

سلاممیرسونه(جوجه مودبی تربیت کردم)خخخخ.راستش قصد داشتم فقط چندروزتو

خونمون بمونم وبعدبرگردم ادامه فرجه هارواونجا درس بخونم امابااین حال خوبی که 

دارم وداره بهم خوش میگذره شایدتااخرفرجه هابمونمخخخخخخ. ولی خدارو شکر 

خیلی حالم خوبه  بزنم به تخته گوش شیطون کر وازاین حرفاخخخخ

(چیه خب نمیخوام چشم بخورم). انشالله شماها هم حالتون مثل الان من

 خوب باشه

امروز 4خرداد ماه سال 95 ساعت17/25

واقعا نمیدونم چشم خودم شور بود یا یه نفر که چشمش شور بود  نوشته های دیروز

 منو خونده.خودمم باورم نمیشه امروزم مزخرف شد برخلاف دیروز و پریروز و ...اخه مگه

 میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کی منو چشم زد؟؟؟؟داشتم روزای خوبی پشت سرمیذاشتم باز

شد همونی که همیشه بود. تا میام بگم به به زندگیم  خوب شده و همه چی روبه راهه، 

دقیقا همون لحظه  یه اتفاقی میفته که گند میزنه به حال خوب ادم.اخه مگه میشه؟؟؟؟؟

خدایا قربونت برم دیگ از این شوخیا باهامون نکن که .این چه وضعشه اخه بذار حداقل یه

 
24ساعت از حرفمون بگذره بعد ضد حال ها شروع بشه

امروز 5خرداد ماه سال 95 ساعت 16/30

امروزروزخوبیه تقریباکارام خوب پیش رفت وخداروشکر تا الان ازخودم راضیم.راستش

 این روزافکر میکنم دارم ازنظر فکری واحساس ازخانودم دورترمیشم واین اصلا خوب

 نیست.احساس میکنم قبلناخیلی بامادرم صمیمی تربودم ولی الان اون رابطه

کمرنگترشده بابابام هم کمتر حرف میزنم و با داداشم هم زور به زود بحثمون میشه

و قهر میکنیم. احساسمیکنم همه این فاصله افتادن ها تقصیر منهو من دیگ اون ادم 

سابق نیستم .

خودم اصلا دلمنمیخواد اینطوری بین منو خونوادم فاصله بیفته ولی نمیدونم چرا اینطوری 

شده.گاهی وقتا فکر میکنم این موردا طبیعیه شاید به خاطر اینه که مدت زیادی رو تنها 

بودم و این تنها بودن و انجام خیلی از مسئولیت ها باعث شده واقعا شخصیت واقعی 

خودم شکل بگیره و الان ادم کامل و مستقلی هستم و این مستقل بودن و کامل شدن 

باعث بروزاین احساس فاصله افتادنه شده.البته اینم بگم این تغییرمن زیادهم بدنیست 

چون به هرحال من یه درعین حال که ازیه خانوده هستم ولی ادم مستقل هستم وهمه 

ادما باهم یکی نیستن و تفاوت دارن ولی از طرفی هم احساس میکنم راحت نمیتونم با

خونوادم ارتباط برقرار کنم و مادرم که قبلا بهم خیلی نزدیک تر بود الان باهام فاصله داره

 احساس میکنم حتی مادرم هم نمیتونه با من راحت حرف بزنه .این احساس این روزا

منو اذیت میکنه مخصوصا وقتی بعد از مدت ها میام پیش خونوادم این تغییر خیلی 

خودشو نشون میده.

احساس میکنم رابطه ما یه طوری شده که ،با اینکه همدیگ رو دوست داریم ولی یه 

چیزی مانع گفتن  این احساس دوست داشتن میشه  یه چیزی مثل ترس مانع این 

ابراز احساسات میشه مثلا من با اینکه به طرز وحشتناک و دیونه واری  پدرم رو دوست 

دارم ولی نمیتونم یهجمله ساده (دوستت دارم)بهش بگم فقط  این حس دوست داشتن

 نیست که گفتنش سخته بقیه حرفاهم همینطوره من دیگ نمیتونم احساسم وافکارم

 و حرف دلمو راحت  و بدون رودربایستی به خونوادم بگم و من فکر میکنم این یعنی 

شروع یک فاجعه که نمیدونم چطوریجلشو بگیرم... پایان

امروز 6خرداد ماه سال95 ساعت14/40

سلام علیکم.یه روزایی پیش میاد ادم با خودش فکر میکنه باید یه کار متفاوت انجام بده 

مثلا یه تغییر تو ظاهر خودش یا تغییر تو نحوه انجام کارای همیشگی یا مثلا انجام دادن 

کارای فانتزی  که تنها فایدشون جذاب بودنه ولی وقتی میخوای همچین کارایی انجام

 بدی میبینی نه حوصلشو داری و نه لزومی میبینی که همچین کارایی بکنی ،دقیقا 

در همین لحظه یهو بیخیال همه چی میشی و روال تکراری روزانه رو پیش میگیری 

و بیخیال همه چی میشی و  به راه تکراری و خسته کننده همیشگیت ادامه میدی.

این روزا من احساس میکنم دچار همچین حالتی شدم شاید بپرسی چرا این اینطور 

درمورد خودم  فکر میکنم؟!خب امروز با کلی ذوق و شوق از خواب بیدار شدم که یه

 روز عالی رو رقم بزنم لاک زدم و کلی کار دیگ برنامه نوشتم و روحیه دادم به خودم

 ولی همه این کارا و همه این ذوق و شوق ها پنج دقیقه طول نکشید و تموم شد و

 از الان به بعد یه روز عادی تکراری مثل همه ی روزای دیگ رو دارم تجربه میکنم،حالا

 جای شکرش باقیه که فقط روزم تکراری شده و اتفاق بدی نیوفتاده و گند نزده به

 حال روزم خخخخخخ  فعلا در همین حد کافیه بعدا باز مینویسم .پایان

امروز6خرداد ماه سال95 ساعت 21/35

برادرم  در وضعیت خوبی نیست استرس کنکور و فشار روحی بد جور کلافش کرده 

من فکر میکردم به خاطر جر و بحثی که باهم  داشتیم اینطوری سرد برخورد میکنه و

 همش تو خودشه ولی الان داداشم داره با مامانم حرف میزنه و فهمیدم که اصلا جر و 

بحث ما گوشه از فکر اونم مشغول نکرده .خیلی دلم میخواد بهش کمک کنم ولی 

نمیدونم چطوری اخلاق داداش من طوریه که گاهی وقتا حتی نمیشه بهش نزدیک شد 

مگر اینکه خودش بیاد و سفره ی دلشو پیش ادم باز کنه.چند بار سعی کردم بهش 

نزدیک بشم و باهاش حرف بزنم ولی بیفایده بود کاش میتونستم بهش کمک کنم حداقل

 فکرش اروم بشه و یکم استرس کمی داشته باشه ولی اخه چطوری؟؟؟؟اونکه با من 

حرف نمیزنه الان سفره دلشو برای مامانم باز کرده.حالا خوبه بالاخره با یکی حرف زد . 

وقتی حرف نمیزنه و تو خودشه بیشتر نگرانش میشم.خدایا  به داداشم کمک کن توی 

بد وضعیتیه واقعا 

امروز جمعه 7خرداد ماه سال95 ساعت17

سلام امروز برخلاف همه جمعه های دیگ  جمعه خوبی هست و باز حال من خوبه 

خداروشکر (بزنم به تخته )دیشب بالاخره تونستم با دادشم حرف بزنم و اشتی کردیم

 خداروشکر و داداشم هم تا حدی از اون حال و هوایی که دیروز گفتم خارج شده و  

رابطمون الان خوبه از این بابت خیلی خوشحالم مخصوصا که بدون منت کشی و اینا

 اشتی کردیم خخخخخ.الان هم پست انشرلی رو تو وبلاگ گذاشتم ،راستش میخواستم 

یه پست دیگ بذارم ولی یهو یاد انشرلی افتادم و رفتم  به  دوران کودکی خودم و اینکه

چطور عاشق انشرلی بودم راستش هنوز هم عاشقشم خخخخخخخ بعضی کارتون ها و

 فیلم ها و اهنگا و عکسا هستن که هیچ وقت فراموش نمیشن و هرچقدر هم زمان 

میگذره ارزش بیشتری پیدا میکنن و تو ذهن  بیشتر  و بیشتر ماندگار میشن  انشرلی هم

 یکی از اوناس و فکر میکنم برای خیلی از دخترها انشرلی یه دختر به یاد ماندنی هست.

چقدر در دوران کودکی نگاه ما به دنیا زیبا بود.تو دنیای زیبا و ساده بچگی  هرکداممان

 انشرلی بودیم و مثل حنا دختری درمزرعه خیال خودمان شیطنت بچه های کوه الپ رو 

داشتیم و مثل جودی ابت برای خودمان زندگی شفاف و عالی تجسم کرده بودیم هرچه 

بزرگتر شدیم کم کم به کوزت شبیه شدیم (البته نه در حد کوزت ولی بی شباهت بهش 

نیستیم)کوزت اسیر بد جنسی نامادری و زور و ظلم شد ما اسیر خودمان و زمانه شدیم

اینجا بود که کم کم علاقه ما به این مدل کارتون ها کمرنگ تر شد چون فکر میکردیم

 انشرلی هستیم و مثل انشرلی هم خواهیم بود ولی کوزت شدیم(ورژن جدید کوزت).

علاقه ما به انشرلی و حنا و اینا کم شد  چون رویا ها و ارزو هامون ازمون دور شد چون 

مثل انشرلی ایندمون با ارزوهامون تطیبق نداشت علاقمون کم شد چون فکر کردیم همه

 این کارتون هادورغه و حوصله ادمو سر میبره و ..... علاقه مون کم شد نگاه مثبت و

 اعتمادمون به اطرافمون کم شد،جواب امید ها و تلاشمون با ضد حال رو به رو شد 

و .... و در اخر اسم همه ی اینااین شد:ما بزرگ شدیم و کارتون انشرلی و حنا و الپ 

وغیره مال بچه هاست.بچه هایی که با ذوق و شوق تو دنیای بچگی خودشون انشرلی

 میشن سیندرلا میشن و وقتی بزرگ میشن به ورژن جدید کوزت تبدیل میشن یکی

 اسیر نفسخودش میشه یکی اسیر زمانه یکیاسیر خودش یکی اسیر جامعه و 

یکی هم.....

در این مورد خیلی حرف دارم که بعدا مفصل  اینجا مینویسم.باید بنویسم که کوزت های 

الان ما چطورین و ماها تبدیل به چطور کوزتی شدیم.البته اینا غر زدن و شکایت کردن 

و گلایه کردننیست  چون باعث و بانی خیلی از این  کوزت بودن ها خودمان هستیم 

ولی بر طبق عادتماها اشتباهاتمون رو گردن دیگران میندازیم.فعلا در همین حد کافیه

 باید برم درس بخونم فعلا بای. 

حال من همچنان خوبه  حال شما چطوره؟؟؟.......پایان. 
درباره وبلاگ
زندگی را ورق بزن...
هر فصلش را خوب بخوان....
با بهار برقص...
با تابستان بچرخ...
در پاییزش عاشقانه قدم بزن...
با زمستانش بنشین و چایی را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش...
زندگی را باید زندگی کرد،انطوری که دلت میگوید
مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری...
نظر سنجی
نظراتون در مورد وبلاگ من چیه؟(علاوه بر انتخاب گزینه اگه ایرادی داره لطفا تو نظرات بهم بگین.تشکر)






نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

فال حافظ

فال حافظ

CLOCK FREE TOOLS

TOOLS BLOG

قالب وبلاگ










دانلود آهنگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic