زنده باد زندگی
به نام خدا 
یبار دیگ سلام و عرض ادب خدمت همگی 
ساعت سه نیم شب روز جمعه 9 تیر ماه سال 97 هست و من همچنان بیدار .... تقریبا پنج روز مونده به کنکور ارشدم :( 
راستش نمیدونم چه حسی دارم انگار بدنم بی حس شده و هیچ حسیو درک نمیکنم،  گاهی وقتا به خودم لقب مرده ی متحرک رو میدم و گاهی خودمو یه افسرده ی الکی امیدوار میبینم... . به هرحال یکسال خانه نشینی مداوم شوخی نیست و شاید هرکسی جای من بود همین حالو داشت البته قبول دارم که میتونستم توی این مدت خیلی کارای دیگه هم بکنم ولی نکردم و روز به روز تنبل و تنبل تر شدم و الان فقط کور سویی از امید به کنکور  ته دلم مونده که امیدوارم با همین کورسوی امید تا اخر راه دوام بیارم .... واقعا باید اعتراف کنم جمله ی شهرزاد توی فیلم ( شهرزاد) حقیقت داره که میگه :( همیشه اونطور که فکر میکنیم نمیشه) قبل از این فکر میکردم اگه یکسال پشت کنکور بمونم و تمرکز کنم حتما از پس کنکور برمیام و هیچ مشکلی نخواهم داشت و هزاران هزار برنامه ی ایده آل برای خودم چیده بودم که یک خانه نشینی رویایی برای خودم بسازم ولی واقعیت چیز دیگری شد ... روز های اول خوب گذشت و هنوز پر شور و شوق بودم و با قدرت پیش میرفتم ولی کم کم روزها تکراری شد،  کم کم امیدم کمرنگ شد و انگیزه کور شد ،  کسی هم دوروبرم نبود که حداقل دوتا جمله بگه و منو برگردونه به مسیر ارزوهام، تنهایی بهم فشار اورد و کم کم انگیزه ای برای از خواب بیدار شدن نداشتم و دلم میخواست همیشه شب باشه تابخوابم، دلم گرفت .... چند بار اول با دل گرفته ام کنار اومدم و کارهایی کردم که تنوع بشه و سرحال شم ولی بعد کم کم اون کارای متنوع هم تکراری شد و اینبار دل گرفتگی هام به راحتی رفع نمیشد ...تنها تر شدم. ..البته خانواده کنارم بودن و هستن ولی خب حس و حال منو اونا که یکی نبود در نتیجه زیاد درک و رابطه ی عمیقی از این نظر بینمون شکل نگرفت. ... شروع کردم به تغییر و تزیین اتاقم تا بلکه باز بشه این دل لامصب و اتفاقا جواب داد و روحیم بهتر شد ولی باز سیر نزولی پیدا کرد. ... خلاصه به هر سختی و مکافاتی بود این مسیرو طی کردم و الان رسیدم به روزای پایانیش اما سوال مهم اینکه از من چی مونده ؟؟؟!!! اینقدر از خودم فاصله گرفتم کهانگاردونفرم، نفر قبلی مونده توی گذشته و من الان دلتنگشم و نفری که الان هستم و به شدت بدم میاد ازش خخخ بابام میگه هیچ کار خدا بی حکمت نیست شاید اگر پشت کنکور نمیموندی شرایط خوبی که از این به بعد در انتظارته رو ازدست میدادی .... به حرف پدرم تا حد زیادی ایمان دارم ولی کاش حکمت کارا و اتفاقا همون اول برامون مشخص بود تا عذابی که توی این مسیر میکشیم برامون قابل تحملتر ویا حتی شیرین تر میشد ... این گاه نوشته رو با موبایل تایپ کردم بنابراین فاصله ی سطرها رو نتونستم رعایت کنم سر فرصت حتما ویرایشش میکنم،  الان فقط برای سبک شدن خودم و اینکه بتونم بخوابم نوشتم تا بلکه این مغز پر تلاطم یکم اروم بگیره.  شب و روزتون بخیرو خوشی باشه ... یاعلی 
درباره وبلاگ
زندگی را ورق بزن...
هر فصلش را خوب بخوان....
با بهار برقص...
با تابستان بچرخ...
در پاییزش عاشقانه قدم بزن...
با زمستانش بنشین و چایی را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش...
زندگی را باید زندگی کرد،انطوری که دلت میگوید
مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری...
نظر سنجی
نظراتون در مورد وبلاگ من چیه؟(علاوه بر انتخاب گزینه اگه ایرادی داره لطفا تو نظرات بهم بگین.تشکر)






نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

فال حافظ

فال حافظ

CLOCK FREE TOOLS

TOOLS BLOG

قالب وبلاگ










دانلود آهنگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات